مال كه از قبروس آورده بود ، جمله را بر سكندريه خرج كرد تا بهتر از آن كه بود بنياد نهادند ؛ بختيار وزير را بدان كار بگداشت ، و بزرگى شهر اسكندريه را به بختيار وزير داد ، و خود عزم مصر كرد . پيش روان پيش رفتند و از آمدن فيروز شاه ملك داراب را خبر كردند . ملك داراب بغايت شاد شد و حكم كرد تا شهر مصر را بياراستند و خلق شهر مصر استقبال شاهزاده كردند . ملك داراب استقبال پسر كرد .
فيروز شاه چون پدر را بديد خرم شد ، هرچند كه از بردن عين الحيات آگاه شده بود و عظيم پريشان بود ، اما معلوم كرده بود كه در ملاطيه شاه سيف الدوله چه كرده است و عين الحيات را با وليد خالد واگرفته است ، بدان معنى اندكى تسلى داشت .
پيش پدر خدمت كرد و پياده شد و دويد و ران و ركاب پدر را بوسه داد . ملك داراب پسر را بنواخت و آفرين يزدان بر وى خواند . طيطوس حكيم خدمت كرد ، ملك داراب بديدار طيطوس حكيم خرميها كرد . امرا يكان يكان حكيم را در كنار گرفتند و از آنجا عزم مصر كردند تا در شهر مصر درآمدند . خلق شهر نثار ميرختند تا شاهزاده پياده شد ، گردان پراگنده شدند . آن روز و آن شب بگدشت ، فيروز شاه با جملهء مبارزان در مجلس ملك داراب جمع آمدند . ملك داراب از حال سفر و جنگ فرنگ سؤال كرد .
آنچه كرده بود و ديده بود ، جمله را باز گفت . شاهزاده بفرمود تا آن خوكسر را درآوردند ، ملك داراب بديد و عجب ماند . او را گرد شهر مصر گردانيدند ، خلق شهر تفرج ميكردند . شاهزاده از حكايت عين الحيات و وليد خالد سؤال كرد كه چون بود ؟
و « 1 » [ ملك داراب ] از حكايت سيف الدوله و مكتوب فرستادن او كه من چه كردم ، و من جواب مكتوب چه نبشتم [ بگفت ] . فيروز شاه از حال مظفر شاه سؤال كرد .
ملك داراب گفت كه شهر دمشق در حصارست و بهمن زرينكلاه و بهمن زرينقبا دربندند .
ايشان درين كلمات بودند كه شخصى از در بارگاه درآمد و گفت : سپاهى
هامش
( 1 ) - در اصل : و از