تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 872

مساهمون:

ص٨٧٢
مؤلف اخبار گويد كه سپاه ايران در غارت بودند و غنيمت بسيار گرفتند . اما ملك مسروق بن عتبه و نصر بن عدل در شهر دمشق درآمدند و در شهر را بربستند و در حال حكم كرد تا خلق شهر بر سر برج و باره رفتند ، تا آن شب بگدشت . روز ديگر ملك مسروق بر تخت برآمد ، بزرگان مملكتش بجمع آمدند . ملك مسروق گفت ديديد كه عاقبت بخت يارى نداد و با ايرانيان برنيامديم و گنج و مال بر باد داديم و ناموس چند ساله بر باد داديم ! اما شهر دمشق شهرى عظيم است و ملك آبادان ، دانم كه ايرانيان بمدتها نمىتوانند اين شهر را گرفتن ؛ شايد كه ما را از پيش قيصر خبرى برسد كه شاه سرور يمنى آنجاست ، شما مردانگى كنيد و برج و بارو را نيكو نگاه داريد . پس دروازهاى دمشق را بر امراى مملكت بخش كرد . چون از آن كارها ايمن شد ، برخاست « 1 » با نصر بن عدل بخانهء عدنان بن قيس آمد . خبر بعدنان قيس كردند كه ملك بديدن تو آمده است . عدنان بن قيس هنوز بيمار بود و از درد دل مىناليد . ملك مسروق بن عتبه و نصر بن عدل بر سرين عدنان بنشستند و او را پرسش كردند . مسروق گفت : اى پهلوان ، ديدى كه عاقبت ازين قوم چه بر سپاه من آمد ؟ عدنان گفت : اى ملك ، نيك كردى كه در شهر درآمدى . شهر دمشق شهرى محكم است ، بروزگاران نتوان اين شهر را گرفتن . من اندكى بهتر شوم ، بعد از آن بيرون روم ، دانم كه با اين قوم چه بايد كردن ! ملك مسروق زمانى بر سرين عدنان بنشست ، بعد از آن برخاست و بيرون آمد و بمهم مملكت مشغول شد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چند روز شهر دمشق را حصار كردند ، آنگاه بنياد حرب كردن كردند . شهر دمشق شهر محكم بود و گرفتن شهر مشكل بود ، بناچار حصار كردند و بهر چند روز يك بار جنگ درانداختندى و خيلى از هر دو طرف بهلاك مىآمدند . راوى داستان گويد كه از آن طرف شاه‌زاده فيروز شاه در سكندريه بود ، و آن
هامش
( 1 ) - در اصل : برخاست باخاست .