آن روز صبر كردند تا شب درآمد و عالم تاريك شد . آن دو وجود برخاستند و بام به بام آمدند تا بدان موضع رسيدند كه فرخزاد مسكن داشت . از راه بام فرود آمدند . فرخزاد عجب ماند كه اينها چه كسانند كه درين نيمشب بسر وقت من آمدهاند ! دايه در پيش و گلنوش در عقب . دايه سلام كرد ، فرخزاد برخاست و جواب دايه داد ؛ در شكل و شمايل دختر نگاه كرد ، عقل از سر فرخزاد بدر رفت كه دختر خيلى صاحب جمال بود . فرخزاد ايشانرا حرمت داشت ، ايشان خوش بنشستند ، فرخزاد متحير كه گويا اينها كيانند و بچه كار آمدهاند ؟ فرخزاد هنوز از عشق و عشقبازى خبرى نداشت ، كه هنوز آفتاب بلاغت « 1 » از افق وجود او پيدا نشده بود ، و پردهء حجاب را از پيش حياى او بر نداشته بودند . هنوز در قفاى پردهء شرم و حيا بود .
دايه در سخن درآمد و گفت : اى جوان غريب ! اين گلنوش است دختر شاه سليم ، كه ترا ديده است و دوست داشته است و عاشق تو گشته است ، بمحبت تو آمده است كه لحظهيى با تو بنشيند و شرابى چند بر روى تو باز خورد . فرخزاد گفت :
من جوان غريب بىكسم ، مرا چه حد و ياراى آن باشد كه ايشان آفتاب انورند و درياى پر گوهرند ! با ذره و قطره ايشانرا چه نسبت ؟ دايه گفت : تو راست ميگويى اما محبت از طرف گلنوش است ، ترا با او خوش بايد برآمدن و از گلستان جمال او گلى چند چيدن . اين دولت عظيم است كه خداى تعالى به تو داده است كه شاهزادهء ملك مسلميه بر تو عاشق شده است . فرخزاد : گفت خداوند را معلوم باشد كه مرا برادرى درين مملكت غايب شده است . من در طلب برادرم كه چون بيابم او را ، آنگاه بملك ايران خواهم رفتن . گلنوش گفت : هر جا كه تو به روى من نيز با تو مىآيم ، بمحبت تو ترك پدر بكنم كه محبت ترا بجان خريدهام . فرخزاد بسيار بگفت ، دختر نشنيد ، تا عاقبت فرخزاد راضى شد . با خود گفت كه هر كجا كه فيروز شاه رفته باشد البته در ملك يمن سر برآرد حاليا من پاىتخت را غنيمت دارم تا تقدير چيست !
هامش
( 1 ) - نويسنده بلاغت را بجاى بلوغ آورده است !