ميگشت محبوب خود را نمىديد بغايت ملول مىشد . رحمت يزدان بر شاه سيف الدوله باد كه تقصيرى نكرده است ! پس معين شد كه چون اين خبر بمصر برسد ، سپاه خواهند آمدن ؛ ما كار اين سپاه را تمام نكرده باشيم بد باشد . بهزاد گفت :
حكم كنيد كه طبل جنگ بكوبند تا فردا سوار شويم و كار اين سپاه را تمام كنيم .
حكم شد تا منادى جنگ در سپاه زدند . جاسوسان سپاه دمشق آگاه شدند كه فردا سپاه ايران جنگ خواهند كردن ، مسروق عتبه را خبر كردند . مسروق عظيم پريشان شد كه ميدانست كه حريف نخواهد بودن و مجال دشمن بود كه در سپاه دمشق كسى نبود كه در برابر بهزاد تواند ايستادن . نصر بن عدل گفت من چارهء ديگر ميدانم ، بگويم ؟ ملك مسروق گفت : بگوى ! نصر گفت سپاه ما غلبهاند ، از دويست هزار بيشترند ، و سپاه ايران كماند به نسبت ما ، فردا حكم كن كه سپاه بيكبار حمله كنند ، باشد كه كارى توانيم كردن و اگرنه در شهر دمشق درآييم . ملك مسروق گفت بنه را بيشتر به شهر بفرستيم كه اگر شكستى يابيم [ و ] در شهر درآييم ، بنه بدست ايرانيان نيفتد . ملك نصر بن عدل گفت اين نيكو تدبيرى نيست . گفت : چرا ؟
گفت از آن جهت كه سپاه بشنوند كه ملك مسروق بنه را در شهر فرستاد ، همه نوميد شوند و جنگ نكنند . بايد كه ايشان بگويند كه ملك بجان ايستاده است تا سپاه نيكو حرب كنند و بر سپاه دشمن دلير شوند . ملك مسروق گفت : نيكو گفتى ! پس حكم كرد تا در سپاه منادى كردند كه فردا روز جنگ است ، مردانهوار حرب بايد كردن كه ملك مسروق حكم كرده است كه هركه فردا از سپاه دشمن سرى بيارد او را بهم سنگ آن زر بدهم .
پس در گنجخانه برگشود و مال بىقياس بسپاه داد و بكارسازى حرب مشغول شدند تا شب درآمد و عالم سياه و تاريك شد . شبى بود چون روى زنگيان سياه و يا چون بخت برگشتهء مسروق شاه ، و صحن آسمان خالى شده از نور آفتاب و ماه . در شبى چنان سياه آن خلق هر دو لشكر از پير و جوان ، از وزير و امير و سلطان ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 869
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٦٩