برگشود و بقرب يك من خون از حلق او بر خاك ميدان ريخت . عنان مركب بسوى سپاه خود گردانيد و بهزاد بباد مركب گدشته بود . نصر بن عدل گفت : شاها ، بفرما تا طبل آسايش بزنند كه عدنان قيس عظيم زخمى از آن ايرانى بخورد .
مسروق بن عتبه حكم كرد تا طبل بازگشتن بزدند . بهزاد چون عدنانرا ضرب زد عنان مركب را بازگردانيد تا كار او را تمام كند كه آواز طبل آسايش برآمد ، دريغ خورد كه اين حرامزادهء لافى زنده از ميدان من بدر رفت .
مؤلف اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه رسم ملوك فرس چنين بود كه چون آواز طبل آسايش بشنوند ، دست فرود نيارند و در حال جنگ را در باقى كنند . پهلوان بهزاد بازگشت . شاه مظفر شاه حكم كرد تا گردان ايران بهزاد را استقبال كردند . بهزاد پياده شد و دويد و ران و ركاب شاهزاده مظفر شاه را بوسه داد . مظفر شاه گفت : اى پهلوان ، چون بود كه سه ضرب از دست عدنان قيس گرفتى ! بهزاد بخنديد و آنچه عدنان گفته بود ، جمله را حكايت كرد . جملهء امرا بخنديدند .
گفتند امرا كه عدنان حرامزاده آن همه دعوى كرد و سه ضرب زد و يك ضرب از دست پهلوان بهزاد نتوانست گرفتن . و اگر طبل آسايش نمىزدند البته هلاك مىشد . بهزاد گفت دانم كه او مدتها در آن زخم خواهد ماندن و ما فردا اين سپاه را خواهيم شكستن ، اما گرفتن دمشق دشوار خواهد بودن كه شهرى عظيم محكم است .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف چون عدنان بن قيس بلشكرگاه رسيد ، به خود نبود و از درد دل مىناليد . او را خدمتكاران در ميان گرفتند و بخيمهء خودش بردند ، گفت مرا در شهر بريد و بمعالجهام مشغول شويد كه درد عظيم دارم كه مركبم برميد و آن ايرانى ضربى چنين بر من زد . و در حال اين سخن را بمسروق بن عتبه رسانيدند ، كه پهلوان قيس ميگويد كه مرا به شهر بريد . مسروق گفت مگر زخم پهلوان بدست كه به شهر ميرود ؟ خدمتكارانش گفتند نمىدانيم هيچ زخم پيدا نيست ، اما دم بدم خون از حلقش بدر مىآيد . ملك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 866
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٦٦