مسروق بغايت ملول شد كه پشت و پناه سپاهش او بود كه دايم دعوى ميكرد كه تمام سپاه ايرانرا من بسم . خدمتكارانش ميگويند كه پهلوان گفت كه اسبم رم خورد كه بهزاد توانست مرا زخم زدن ، فردا كه بهتر شوم در ميدان درآيم و جواب كار او بگويم . ملك نصر بن عدل با خود گفت كه دروغ ميگويد ، حريف بهزاد نيست . آخر ما ديديم كه سه ضرب چنان بر قبهء سپر بهزاد زد و او به مردى بگرفت چنانك المى به دو و مركبش نرسيد ، و عدنان نتوانست يك ضرب از دست بهزاد گرفتن . لافى مىزند ، اما حاليا به زبان او سخن گويم كه پهلوان پاىتخت ملك مسروق اوست . گفت : شاها ، راست ميگويد پهلوان عدنان ، كه مركبش رم خورد . چون بهزاد هزارى با پهلوان عدنان برنمىآيد ، اما حاليا وقت كار ديگرست كه از دست عدنان ديگر كارى برنمىآيد تا پهلوانرا بهتر شدن . مسروق گفت : پهلوان كى بهتر شود ؟ نصر بن عدل گفت شش ماه ديگر كه من ميدانم كه زخمش محكم است و زحمت پهلوان از اندرونست كه ضرب گرز در ميان شانه خورده است . مسروق گفت اى ملك نصر ، تو چها ميگويى ؟ گيرم كه ما صبر بكنيم ، ايرانيان شش ماه ديگر صبر ميكنند كه تا عدنان بن قيس بهتر شود با ما حرب نكنند ؟ نصر گفت : اى ملك ، درين باره انديشهيى بكنيم ، حاليا عدنانرا در شهر ببرند . حكم شد كه ببرند ، عدنانرا در شهر آوردند .
خبر در شهر افتاد كه عدنان را در شهر درآوردند كه از دست پهلوان بهزاد زخم خورده است . رعيت گفتند مشكل حالتى بود كه پهلوان سپاه زخم خورد . عجب دانيم كه اگر مسروق بن عتبه با اين قوم تواند برآمدن . يكى گفت كه ايرانيان ملك مصر را بگرفتند ، هيچ زيانى بخلق مصر نرسانيدند كه ملك داراب پادشاه عادلست ، اگر اين ملك را هم بگيرند هيچ زيانى بكس نرسانند . مردم دمشق هركس سخنى ميگفتند . آوازهء عدل آن سپاه جملهء جهانرا گرفته بود . اما چون ملك مسروق و نصر بن عدل و امراى ديگر كه بودند ، بازگشتند ، ملك مسروق
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 867
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٦٧