و چنان بر قبهء سپر بهزاد زد « 1 » كه اگر بر كوه زدى خرد كردى . بهزاد از اول آسانتر بگرفت و گفت : اى عدنان ، هيچ كارى نكردى و بسيارى لاف زدى . عدنان قيس گفت : اى جوانمرد ، بيقين ترا اجل رسيده است . اما من چنين دو ضرب زدم تا باشد كه ترا پندى شود ، نشد ؛ اين ضرب سيوم بگير ! اگر بمانى ديگر ممير . بهزاد گفت : اى عدنان ، آخر دو ضرب زدى يك ضرب بگير ، اكنون نوبت از آن منست ! عدنان گفت : در هر مملكتى رسميست ؛ در مملكت ما رسم اينست كه اگر در ميدان دارى باشد ، سه ضرب بزنيم و سه ضرب بگيريم و اگر سر سفره بطعام خوردن بنشينيم سه ملعقه سه ملعقه « 2 » خوريم ؛ من دو ضرب زدم يك ضرب ديگر بزنم ، اگر زنده مانى تو نيز سه ضرب ديگر بزنى . بهزاد گفت روا باشد . عدنان بن قيس ضرب سيوم چنان بزد كه غايت طاقت و زور او بود .
بهزاد گفت : اى پهلوان ، اكنون ديگر هيچ حجت نماند ! اكنون نوبت از آن منست . عدنان گفت امروز من سه ضرب زدم فردا بيايم تو نيز سه ضرب بزنى . بهزاد گفت اين حرامزاد بخواهد جستن . به يزدان پاك كه نگذارم . سر راه بر عدنان گرفت و گفت : اى پهلوان ، من بفردا نمىگذارم ، ترا امروز اجل رسيده است فردا چون بميرى ! اين بگفت و گفت : بگير اين ضرب از دست و بازوى بهزاد چاكر مظفر شاه آذربايجانى ! اين بگفت و چون شير نر حمله كرد . عدنان ميخواست كه بحرامزادگى جان بدر برد ، نتوانست ؛ بناچار سپر در سر كشيد و هر دو دست خود را ستون سپر كرد . بهزاد عنان مركب بكشيد ، يك ميدانوار جدا شد و آنگاه بهر دو انگشت پاى در ركاب راست بايستاد و مهميز تيز بر آبگاه مركب زد و برانگيخت آن مركب كوهپاره را و دست و گرز بالا داشت ؛ به زور تمام چنان ضربتى برقبهء سپر عدنان بن قيس زد كه سپر در دست عدنان با دست و گرز در ميانهء شانهاش آمد .
آه از جان عدنان بن قيس برآمد . صندوق سينهاش بر پيش كوههء زين خورد . دهان
هامش
( 1 ) - در اصل : زد چنان
( 2 ) - در اصل : سه معلقه سه معلقه .