تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
تا زنده بمانى . بهزاد گفت : بگوى تا چه ميگويى تا معلوم كنم . عدنان گفت از پشت مركب پياده شو و سلاح و مركبت را به من ده تا بر تو شفقت كنم و ترا زنده بگذارم تا از ميدان بدر روى ، و اگر سخنم را نشنوى لابد كه سرت از تن جدا كنم و مركب و سلاحت بستانم . بهزاد بخنديد و گفت اى پهلوان ، عظيم ابله و نادان واقع شده‌اى ! من دعوى مىكنم كه چون تو هزار را دمار برآورم ، اكنون تو ميخواهى كه بدين بهانه از دستم جان بدر برى ؟ اگرت آرزوى اسب و سلاح منست به مردى بستان ! عدنان گفت ترا نصيحت كردم ، قبول نكردى ؛ اكنون بگير اين ضرب گرز از دستم كه اگر كوه پولاد باشى كه در يكديگر پخش گردى ، و اگر سنگ خاره باشى خرد گردى ! بهزاد گفت : بيار تا چه دارى ! بيت :
بيا تا چه دارى ز گردان نشان * از آن نامداران و گردن‌كشان
عدنان قيس برآورد آن عمود گران سنگ را ، گرد سر بگردانيد . بهزاد سپر پولاد در سر كشيد . عدنان چنان ضربتى برقبهء سپر بهزاد زد كه يك شعلهء آتش از ميان سپر و عمود برخاست . آواز طراقاى گرز و سپر جملهء لشكر بشنيدند ، هر دو بباد مركب درگذشتند . بهزاد آن ضرب را بگرفت از دست عدنان بن قيس ، چنانك هيچ المى به دو و مركب او نرسيد ، عنان مركبان باز كشيدند . بهزاد دست بعمود گران كرد و صد و شصت من عمود از سلاح‌دار بستد و سر راه بر عدنان قيس بگرفت و گفت اى پهلوان ، خيلى دعوى كردى و بسيار لافها زدى ، اما چه فايده كه دعوى تو خطا بود ، هيچ هنرى ندارى و گرز زدن نمىدانى . عدنان گفت من بر تو رحم كردم و بر جوانى تو شفقت مىكنم ، بازت نصيحت مىكنم ، اگر قبول نكنى اين نوبت چنانت بزنم كه مغزت در خاك اندازم . بهزاد گفت اى ابله ، اين مركب را من به مردى از وليد بن خالد استاده‌ام ، رايگان به تو نخواهم دادن . عدنان گفت : جهانرا وداع كن كه ديگر عالم را نخواهى ديدن ! اين بگفت و گرز را گرد سر بگردانيد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 864 | مولانا محمد بن احمد بيغمى