تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 863

مساهمون:

ص٨٦٣
اى پهلوان ، پيش از آنكه هنرى بنمايى لاف مىزنى و دعوى ميكنى ؟ شايد كه تو در دست من بهلاك آيى . چون ميدانى كه من در دست تو بهلاك آيم ؟ عدنان گفت : بارى نامت چيست كه عظيم بر دست و بازوى خود اعتماد دارى ! بهزاد گفت : از پرسيدن نام من ترا چه حاصل ؟ دستى برآر ، اگر هنرى دارى ! عدنان گفت : اى پهلوان ، در مردن شتاب مكن كه امكان نيست كه از دستم جان بدر برى ! نامت بگو تا بدانم . بهزاد گفت : مرا نام بهزادست ، پسر پيل‌زور . عدنان گفت : تو آن بهزادى كه خطير را كشتى و در ايوان وليد خالد مركب از پنجره بيرون جهانيدى ، در رود نيل انداختى ؟ بهزاد گفت : من آنم ! آنچه كردم بتوفيق خداى تعالى كردم و ترا نيز بتوفيق خداى تعالى هلاك گردانم . عدنان گفت : غلط كردى ! مرا به خطير نسبت مكن كه چون خطير هزار كس بايد كه در روز ميدان‌دارى غاشيهء مرا بكشد . بهزاد گفت : توفيق خدا ميدهد ، بگرد تا بگرديم ! عدنان گفت يك مرادى به تو دارم ، برآر تا با تو حرب كنم . بهزاد گفت بگو تا بدانم . عدنان گفت يك بار نقاب از روى بردار تا يك بار جمالت را ببينم . بهزاد گفت از ديدن روى من ترا چه حاصل ؟ جنگ كنيم تا يزدان بكه دهد . عدنان گفت شتاب مكن ! لابد كه جنگ خواهيم كردن ! بدان يزدانى كه مىپرستى كه يك بار ديدارت را بنماى تا رويت ببينم . بهزاد چون نام يزدان بشنيد ، گفت هزار جان من فداى نام يزدان باد . دست فراز كرد و بند كلاه خود برگشود و دامن كلاه خود برانداخت : روى چون خورشيد تابان از زير نقاب پيدا شد و يا چون ماه تابان كه از زير ابر پديد آيد . عدنان بن قيس گفت حيف باشد كه [ با ] اين‌چنين جمال و كمالى كه تو دارى در دست من بهلاك آيى ، نصيحت من قبول كن و سخن من بشنو ، من طمع به اسب و سلاح تو كرده‌ام ، ميخواستم كه ترا هلاك كنم و مركب و سلاحت ببرم كه هيچ پادشاهى را در عالم چنين اسب و سلاح نيست ؛ اما چون رويت ديدم و با تو اين چندين سخن گفتم ، بر جوانى تو رحم كردم ، ترا از سر شفقت و مرحمت ميگويم ، قبول كن