افتاد ، درو نگاه كرد و گفت : اى پهلوان ، خون مرا از عدنان بخواهيش « 1 » كه من مرد غريب بودم و هيچكس ندارم كه خون من بخواهد ، عاقبت بمحبت شما هلاك شدم . اين بگفت و ديده بر هم نهاد . بهزاد را « 2 » مرگ او عظيم سخت آمد . نصر بن عدل گفت اى شهريار ، حاليا روز بيگاه شده است ، بفرماى تا طبل آسايش بزنند كه امروز فتح كرديم . آواز طبل آسايش برآمد . عدنان بن قيس از ميدان بيرون رفت .
خدمتكاران طالق در ميدان درآمدند و طالق كشته را از ميدان بدر بردند ، سپاهش پياده شدند و خاك بر سر كردند . شاه مظفر شاه بگريست . جملهء جوانان ايران از مرگ او دريغ خوردند . بهزاد گفت : قرار نگيرم تا خون طالق را نخواهم كه به من وصيت كرده است ، اين پنج هزار مرد كه به او تعلق دارند به من وصيت كرده است كه از آن من باشند ؛ بزرگان ايشان را طلب كرد و همه را بنواخت و خلعت داد و دلدارى كرد . طالق را در خاك كردند .
اما از آن طرف عدنان بن قيس به خدمت ملك مسروق آمد و خدمت كرد .
ملك مسروق بر وى آفرين كرد ، گفت : پهلوان ، نيكو رفتى ! طالق عظيم سوارى بود كه از پاى درآوردى . عدنان گفت : فردا بدولت ملك در ميدان روم و كار اين لشكر را تمام كنم . بفرمود تا منادى جنگ در دادند . از هر دو طرف سپاه بكارسازى حرب مشغول شدند تا آن شب بگدشت و خورشيد طلوع كرد . آن دو لشكر از جاى برجستند و غرق آهن و پولاد شدند و در برابر هم صف برآراستند . چون قلب و جناح هر دو لشكر راست شد اول كسى كه عزم ميدان كرد عدنان بن قيس بود ، نعرهزنان در ميان ميدان آمد و طريت كرد و جولان نمود و مبارزان نگاه ميكردند و او مبارز طلب مىكرد . جهان پهلوان عالم ، بهزاد پهلوان ، عزم ميدان كرد . به آيين مبارزان در ميدان آمد و سر راه بر عدنان گرفت . عدنان گفت : كيستى كه در ميدان پهلوان جهان عدنان بن قيس آمدى ؟ مگر از جان خود بيزار شدهاى ! بهزاد گفت :
هامش
( 1 ) - بخواهيش : يعنى بخواهى آن را
( 2 ) - در اصل : بهزاد را از .