و مال من پروردهاند بسبب اين حرامزاده از من برگشتند . عدنان گفت : رفتم در ميدان تا او را سر از تن بردارم . اين بگفت و عزم ميدان كرد ؛ چون يكپاره كوه پولاد از سر تا ناخن پا در غرق آهن « 1 » فرو رفته بود و بر مركب عظيم سوار گشته . در آن سپاه مثل او سوارى نبود ، مبارزان عرب مثل بنام او مىزدند . بدين صفت در ميدان درآمد و از گرد راه يك نعره بر طالق زد كه اى مغربى ! جان از دست من كجا برى ؟
هيچ ميدانى كه چه كردى و چه نامداران شام را بهلاك انداختى و حق نان و نمك ملك مسروق را بر خاك انداختى ؟ طالق گفت : من بندهء كسى نيستم ، چندانك در خدمت شما بودم شرط خدمت شما بجا آوردم ، اكنون در خدمت مظفر شاهم خدمت ايشان مىكنم . عدنان گفت : هماكنون دمار از جانت برآرم ! طالق گفت : من حريف عدنان نيستم ، اگر بگريزم بنامردى خود گواهى داده باشم و اگر جنگ كنم يقين كه كشته شوم . چون كنم و چارهء من چيست ؟ نيك انديشه كرد ، گفت اگر به مردى بميرم آن اولىتر باشد كه بنامردى زنده باشم . اين بگفت و دل بر مرگ نهاد و بنياد حرب كردند .
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه عدنان قيس دست بعمودگران كرد و بر طالق حمله كرد . طالق سپر پولاد در سر كشيد . پهلوان بهزاد گفت كه طالق حريف عدنان نيست . چون حملهيى چند در ميان ايشان خطا شد از ناگاه عدنان بتنديد و عمود از دست بينداخت و تيغى چون الماس از نيام بركشيد و چون آب و آتش درو درآمد و [ به ] يك ضرب تيغ بر طالق حمله كرد . طالق سپر در سر كشيد ، بزد بر سپرش چنانك سپر در دست او به دو نيم شد و سر يلمان تيغ بر فرق طالق آمد و درهم بشكافت . طالق مغربى بدان يك ضرب از پاى درآمد و از پشت مركب در خاك افتاد . بهزاد مركب در ميدان جهانيد تا بر بالين طالق آمد ، هنوز اندكى مانده بود .
بهزاد پياده شد و بر بالين طالق آمد و سرش را از زمين برداشت . طالق را چشم بر بهزاد
هامش
( 1 ) - يعنى : در آهن .