و فرمود كه او را طبل و علم و نقاره دادند و پنج هزار مرد در فرمان او كردند و او را مرتبهء صدرنشين فرمود . چند روز در شكار بودند و بعد از آن رو به شهر نهادند .
چون به شهر در آمدند شاه سليم در حرم درآمد . گلنوش مادر نداشت ؛ در پيش پدر آمد و از حال شكارگاه سؤال كرد . پدرش حكايت كرد و حكايت فرخزاد را بگفت و صفت شير كشتن او را تقرير كرد . از دليرى و شمشير زدن او باز گفت .
دختر خود عاشق بود چون آن صفت بشنيد عشق و محبت او زيادت شد . آه سردى از ميان جان بركشيد و با خود گفت : « مهر دگرم بر سر مهر افزودى ! » دايه آنجا حاضر بود ، آن آه سرد دختر بشنيد . دايه زنى عاقله بود ، بقرينهء عقلى چيزى از عشق و محبت گلنوش معلوم كرده بود ، اما نمىدانست كه اين محبت با كه دارد . چون گلنوش صفت فرخزاد از پدر بشنيد ، آن آه سرد كشيد ، دايه دريافت كه اين محبت با فرخزاد دارد . هيچ نگفت تا وقتى كه دختر را در خلوت يافت . گفت : اى گلنوش اكنون مدتى باشد كه ترا عظيم متحير و متغير مىبينم ، ميدانم كه ترا حالتى هست ، چرا با من نمىگويى ؟ مگر از من محرمتر كسى دارى ؟ دختر گفت : اى دايه راستى آنست كه من اين پسر نيكمرد سبزىفروش را دوست ميدارم و از عشق او بىقرارم ؛ اين تغير و تحير من به جهت عشق اوست . بيت :
عشق داغيست كه تا مرگ نيايد نرود * هر كه بر چهره از اين داغ نشانى دارد
دايه بسيار او را نصيحت كرد ، گلنوش قبول نكرد بلك در آن حالت عنبرچهيى كه خراج شهرى مىارزيد به دو داد حق السكوت را . دايه چون عنبرچه بديد راضى شد ؛ گفت : چه انديشه كردهاى و چون خواهى كردن ؟ گلنوش گفت : [ ببالين ] « 1 » او برويم و او را ببينيم « 2 » و با او بنشينيم تا با ما عهدى بكند ، تا تقدير چيست . دايه گفت : چون شب درآيد برويم .
هامش
( 1 ) - در اصل قسمتى ازين كلمه رفته است و فقط « ب » و « ين » از آن باقيست . بقرينهء جملههاى آينده و بحدس نوشته شد .
( 2 ) - در اصل به بينم