در ميدانم كه وقت آنست كه با شما پردازم . ملك مسروق گفت كه طالق چه ميگويد ؟
گفتند اى شاه ، طالق از ما برگشته است و با ايرانيان يكى شده است . ملك مسروق گفت : جوان مبارز است ، در ميدان رويد و او را نصيحت كنيد و او را به خدمت ما بياريد كه او را انعام كنم .
راوى اين داستان روايت مىكند كه ملك مسروق را سرهنگى بود كه او را اسد ميگفتند ، مرد مبارز بود و دلاور ؛ مركب برانگيخت و در برابر طالق آمد و گفت : اى طالق ، من اسدم ، مرا ملك مسروق پيش تو فرستاده است ، كه روا باشد كه از من برگشتى و با دشمنان من يكى شدى ؟ بيا كه حرمت و جاهت را بيفزايم و هر مرادى كه از من دارى برآرم . طالق گفت : من سوگند خوردهام كه از ايرانيان برنگردم ، تا باشم خدمتكار ايشان باشم . اسد گفت : بدبختى مكن و اگر نيايى ترا به زور ببرم . اولى آن باشد كه تو خود بيايى . طالق قبول نكرد . اسد سرهنگ دست بشمشير كرد . طالق نيز دست بشمشير كرد . هر دو بسيار بكوشيدند تا عاقبت طالق تيغى براند و اسد سرهنگ را بكشت . آه از جان مسروق برآمد . اسد را برادرى بود ؛ چون برادر خود را كشته ديد ، نعرهزنان در ميان ميدان آمد و طالق را دشنام داد كه اى حرامزادهء بىنان و نمك ! كشتى برادر جوانم را ؟ جان از دستم كجا برى ؟ طالق نيز برو حمله كرد ، چند حمله در ميان ايشان خطا شد ، عاقبت او نيز بهلاك آمد . هم از دوستان و برادران و خدمتكاران اسد جمعى در ميدان آمدند و بدست طالق هلاك شدند . همچنين تا بيست و چهار كس را بكشت .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه طالق را پنج هزار مرد در خدمت بودند و همه مغربى بودند . چون سالار خود را بدان نوع بديدند ، بيكبار برگرديدند و رو به سپاه ايران نهادند و با ايشان ملحق شدند . آواز طبل بشارت از سپاه ايران برآمد .
مسروق بن عتبه چون چنان ديد وقت آن بود كه ديوانه گردد ، گفت : اى پهلوان عدنان ! آخر مىبينى كه ازين حرامزاده چه جفا بما ميرسد ؟ پنج هزار مرد كه بزر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 860
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٦٠