تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 859

مساهمون:

ص٨٥٩
كرد ، جوانى بس با هيبت ديد ، سؤال كرد كه تو از مغربى ؟ گفت : بلى از مغربم ، چند وقتست كه در خدمت ملك مسروق مىباشم و حق نان و نمك ملك مسروق بر گردن من بود ، مرا بنده فرمانى و حق‌گزارى « 1 » واجب بود ، چندانك جهد داشتم و آنچه توانستم بجاى آوردم . اكنون كه گرفتار شدم ، اكنون اسير بند شماام ، اگر بگذاريد و امان دهيد من بعد خدمتكار شما باشم و تا زنده باشم از براى شما جان‌سپارىها كنم و اگر مىكشيد شما ميدانيد . مظفر شاه گفت : اى پهلوان ، حيف باشد چنين پهلوانى را هلاك كردن . شاه گفت : اگر راست مىگويى سوگند ياد كن به يزدان پاك جان‌آفرين كه از ما برنگردى و رو نگردانى ، تا من عذرخواهى خداوندان خون كنم و ترا آزاد كنم به شرطى كه دايم در خدمت ما باشى ! طالق سوگند ياد كرد . شاه مظفر شاه حكم كرد تا طالق مغربى را برگشودند ، برخاست و خدمت كرد و گفت : سلاح و جوشنم بدهيد تا سوار شوم و عوض اين جوانان ازين قوم بخواهم ، هرچند كه اين خونها من كردم ، اما خونى شامى باشد . مظفر شاه گفت : بدهيد . طالق مغربى غرق سلاح شد و در حال عزم ميدان كرد . ملك مسروق بن عبته گفت : اين طالق نيست كه در ميدان آمد ؟ نقيب سپاه گفت : بلى طالق است كه بهزاد او را گرفت ، اينك مسلح در ميان ميدان ايستاده است . عدنان قيس گفت : شايد كه حيلى كرده باشد و خود را رهانيده باشد . نصر بن عدل گفت : هم‌اكنون پيدا شود . طالق مغربى چون بميان ميدان رسيد يك نعره زد كه هر دو لشكر بشنيدند . در اثناى نعره گفت : اى قوم ، بدانيد كه من طالق مغربىام كه اول بنده و خدمتكار ملك مسروق بن عتبه بودم ، چندانكه در خدمت شما بودم آنچه وظيفهء خدمت بود بجاى آوردم ، چون گرفتار ايرانيان شدم ، مرا ببخشيدند ؛ اكنون بنده و خدمتكار شاه مظفر شاهم و بنده و خدمتكار جهان پهلوان بهزادم و دشمن جان شمايم . بياييد
هامش
( 1 ) - در اصل : حق‌گذارى .