پاى در غرق سلاح « 1 » و آلت جنگ فرو رفته بود ؛ نعرهزنان چون رستم دستان در ميان ميدان « 2 » در طريت و جولان درآمد و بآواز بلند گفت : منم بنده و خدمتكار شاه شام مسروق بن عتبه ، بياييد اى جوانان ايرانى هركه از شما مبارزترست ! شاه دمشق سؤال كرد كه اين كيست ؟ گفتند كه طالق شاميست . مسروق بن عتبه شاد شد كه مرد نامدار بود .
از جوانان ايرانى سوارى غرق پولاد در ميدان درآمد و بدست آن جوان مغربى بهلاك آمد . ديگرى رفت و كشته شد . همچنين تا پنج مبارز بر زمين زد .
بهزاد مبارز مركب در ميدان جهانيد و سر راه بر آن مغربى گرفت و يك نعره برو زد كه اى هيچكس ! عالم بدست تو دادهاند كه هرچه خواهى بكنى ؟ هيچكس نباشد كه جواب تو بگويد ؟ اينك مرد ميدانت رسيد ! اكنون جان كجا برى ؟
مغربى گفت : تو چه كسى كه بر دست و بازوى خود چنين مغرور شدهاى ! كه چنينها ميگويى ! نديدى كه چه كردم و از مبارزان ايران هر يكى را بچه نوع كشتم ؟
ترا نيز بدان نوع خواهم كشتن ! بهزاد گفت : هديان « 3 » ميگويى ! تو چه دانى كه بر عكس اين باشد ! طالق گفت : هماكنون پيدا شود . اين بگفتند و نيزه در نيزهء هم انداختند و بسر سنان نيزه حلقه حلقه از زره و جوشن هم مىربودند . چون كارى بدان پيش نرفت ، تيغها بركشيدند و سپر پولاد در رو كشيدند و بر فرق و درق هم بزدند .
چون لحظهيى برآمد ناگاه بهزاد پهلوان مركب در طالق پهلوان جهانيد و سر دست مردى دراز كرد و بند كمر طالق را بگرفت و زور كرد و طالق مغربى را از پشت مركب در ربود و عنان مركب بگردانيد و رو بسپاه ايران كرد تا بقلبگاه رسيد ، طالق را پيش خدمتكاران انداخت تا او را بربستند .
راوى اين داستان كهن روايت مىكند كه مظفر شاه بغايت خرم شد و گفت :
اين مغربى را بياريد . دست و گردن بسته او را پيش آوردند . شاه مظفر شاه نگاه
هامش
( 1 ) - يعنى : در سلاح
( 2 ) - در اصل : در ميان ميدان در ميدان
( 3 ) - - هذيان