گردان كار و جوانان نامدار ، در صف كارزار درآمدند . عدنان بن قيس كه شجاع و سرور آن سپاه بود ، در قلبگاه ، در پيش چتر شاه ، در پيش تخت ملك مسروق و نصر بن عدل ، آن مردك زبروق بايستاد .
چون نقيبان هر دو لشكر صف گردان از هر دو طرف برآراستند ، آواز كوس حربى و نالهء ناى رزمى دردميدند . دهل و كرناى و صنج رومى و دبدبهء « 1 » كابلى گوش ايام را كرمى گردانيد . دل در بدنها در حركت درآمد و رنگ از رخسارهاى نامردان ريختن گرفت . خون مردان در جوش و گردان در خروش ؛ سواران آهن پوش « 2 » بر مركبان جولانى ، آن مردان ميدانى و سواران ايرانى و دمشق و حلب و كنعانى ، عزم جنگ كردند .
مؤلف اين داستان و گزارندهء اين برهان چنين روايت مىكند كه اول كسى كه عزم ميدان كرد ، سوارى بود از قلب سپاه ايران ؛ جوانى بر مركب بادرفتار « 3 » شير هنجار كوهپيكر « 4 » كوچك سر ، دراز گردن علم دم « 5 » ، قلم گوش سپر سم ، در بر گستوان جنگ كشيده و جوان ايرانى چون كوه پولاد در ميان زين قرار گرفته ، نعرهزنان در ميان ميدان آمد . طريت كرد و جولان نمود و گفت : هركه مرا داند داند و هركه نداند بداند كه منم رستم اردستانى بنده و خدمتكار شاه آذربايجان شاه مظفر شاه ، بياييد در ميدانم ، هركه از شما مبارزترست .
مؤلف داستان گويد كه سوارى شامى از سر تا پاى در « 6 » پولاد نهان گشته در ميدان درآمد . ملك مسروق سؤال كرد كه اين كيست كه در ميدان رفت ؟ نقيب سپاه گفت اى شاه ، اين سوار جلدست و صاحب ده هزار مردست و نام او هام است كه از ديار مغرب در خدمت ملك آمده است . ملك مسروق عتبه گفت : مرد مبارزست ، باشد كه كارى بكند ! اين سوار ايرانى آنست كه از زير دار گريخت . هام چون
هامش
( 1 ) - در اصل : دمدمه . پيش ازين اين كلمه همه جا « دبدبهء كابلى » آمده است
( 2 ) - در اصل : آهنپوش و .
( 3 ) - در اصل : بادرفتارى
( 4 ) - در اصل : پبكار
( 5 ) - در اصل : دمى
( 6 ) - در اصل : در غرق