شما همچنان طلايه ميداريد كه من طوفى خواهم كردن . اين بگفت و عزم سپاه ايران كرد تا كنار سپاه رسيد ، چراغ و مشعله مىسوخت . عدنان بن قيس بر كنار آن سپاه آمد و يك نعره زد كه اى قوم ايرانيان ، از ميان شما يكى بيرون آييد كه من بيرون آمدهام و پيغامى آوردهام . رستم اردستانى مركب پيش راند و گفت چه كسى و چه پيغام آوردهاى ؟ عدنان بن قيس گفت كه تو چه نام دارى ؟ گفت مرا نام رستم اردستانى است . عدنان گفت نيكت يافتم ! اين بگفت و مركب را درو جهانيد و سر دست فراز كرد و بند كمر رستم اردستانى را بگرفت و زور كرد و او را از پشت مركب در ربود و عنان مركب بگردانيد و راه سپاه خود در پيش گرفت . . . « 1 » هرچند كه آن سه سوار در عقب برفتند بگردش نرسيدند كه مركب تند داشت و خود مرد مبارز بود .
كسى كه چون رستم اردستانى مردى را از پشت مركب در ربايد ، كم كسى نباشد .
چون عدنان بر كنار سپاه رسيد ، رستم اردستانى را بخدمتكاران خود داد تا او را بربستند ، تا صبح بدميد . راوى داستان گويد كه آواز طبل جنگ از سپاه ايران برآمد و سپاه شام نيز سوار شدند . در حال اهل طلايه آمدند و شاه مظفر شاه را خبر دادند كه امشب سوارى بر كنار سپاه ما آمد و گفت يكى بيرون آييد كه پيغامى آوردهام .
رستم اردستانى بيرون رفت ، آن سوار مركب درو جهانيد و او را آسان از پشت مركب برگرفت و ببرد . بهزاد عظيم ملول شد و گفت عظيم بد بود كه در بار اول چون رستم اردستانى سوارى از سپاه ما كم شد . بهزاد گفت : مبادا كه قصدش كنند !
اما مؤلف اخبار گويد كه خبر بمسروق بن عتبه كردند كه پهلوان عدنان بن قيس امشب سوارى را از سپاه ايران آورده است . مسروق عظيم شاد شد . درين بودند كه عدنان از طلايه آمد و رستم اردستانى را دست و گردن بسته بياورد و گفت اى ملك ، به اقبال ملك امشب اين ايرانى را از ميان سپاه ايران بيرون آوردم ، صاحب ده هزار مرد است ، حكم كن تا هماكنون در ميان ميداندارى بزنند و اين ايرانى را
هامش
( 1 ) - گويا جملهيى از اينجا حذف شده باشد زيرا جملهء بعد سابقهء معنوى ندارد .