درآمد و يك نعره بر آن پيادگان زد كه اى حرامزادگان ، دور شويد كه منم بهزاد مبارز ! جان كجا بريد ! و در حال چند تن را بكشت و طارق عيار نيز چند پياده را شكم بدريد . آن پيادگان دست و ضرب بهزاد را بديدند ، رم خوردند . طارق عيار درآمد و خنجر بر آن كمند نهاد كه رستم اردستانى را بدان بسته بودند . بريد آن كمند را و رستم خلاص شد . طارق خنجر كشيده رستم را بر طرف سپاه ايران برد ، خود از عقب او ميرفت ، هركه پيش مىآمد شكمش مىدريد و پهلوان بهزاد خود در جنگ بود . نصر بن عدل گفت اى ملك ، رستم اردستانى را بردند ، حيف باشد كه آن ايرانى [ را ] ببرند كه پهلوان عدنان بر ما طعنه زند كه من در شب از طلايهء دشمن يكى را آوردم ، شما او را دستها بسته نتوانستيد كشتن ، رايگان از دست بداديد ! ملك مسروق گفت : آرى ، راست ميگويى ! اكنون چون كنم كه از دست رفت ! نصر بن عدل گفت : اى ملك ، حكم كن كه سپاهت بيكبار حمله كنند كه او را بتوانند بدست آوردن . اين سوار كه او را خلاصى داد عجب دانم كه بهزاد نوادهء رستم زال نيست ! اكنون تنهاست ، آن كه با او بود رفت و مظفر شاه نيز بدين مبارز مىنازد . مردى مبارزست و كشندهء خطير اينست ، و اينست كه در ايوان وليد خالد مركب از دريچه در آب نيل جهانيد ، باشد كه توانيم او را از پا درآوردن كه يك ركن سپاه ايران اينست . ملك مسروق حكم كرد كه سپاه بيست هزار سوار حمله كردند .
بهزاد آن پانصد پياده را شكسته بود و در عقب ايشان مىتاخت و از آن طرف طارق عيار رستم اردستانى را بر طرف سپاه ايران مىبرد . مظفر شاه جمعى را [ به ] استقبال رستم اردستانى فرستاد . از طرف دشمن بيست هزار مرد حمله كردند .
بهزاد پهلوان سر راه بريشان بگرفت و دست بشمشير كرد ، هركه را يك ضرب زدى حاجت به ديگرى نبودى . مظفر شاه گفت : مدد كنيد ! پهلوان بهزاد را دريابيد ! اول جهانسوز ايرانى حمله كرد . نصر بن عدل گفت مدد بايد كردن . ديگر حمله كردند . كار بجايى رسيد كه كوس حربى از دو طرف فرو كوفتند و ناى رزمى در دميدند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 853
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٥٣