شما گفتن عظيم آسانست . بقول من راضى شويد تا از ملك و مملكت و شاهى برنياييد و آن هر دو برادر را از بند بيرون آوريد و كفن در گردن انداخته و تيغ بدندان گرفته پيش من آييد تا من شما را به خدمت ملك داراب برم تا ملك چه فرمان دهد ؛ و اگر فرمان نبريد از غايت بىدولتى شما باشد . آنچه دانستم گفتم ، شما از وليد بن خالد محكمتر و پيشتر نخواهيد بودن . در كار خود نيكو انديشهيى بكنيد ، و السلام .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون نامه خوانده شد ، عدنان قيس دست دراز كرد و مكتوب را گرفت و بدريد و طارق عيار را دشنام داد و گفت ما بنده و خدمتكار كسى نيستيم كه به خدمت شما بياييم ، لابد بهمن زرينكلاه را من به مردى گرفتم . سپاه كشيد و بر سر ما آمد ، لابد بسزاى خود رسيد ؛ شما نيز كه آمديد نصيب خود ببريد و اگر فيروز شاه نيز بيايد ، او را نيز بسزاى خود برسانم ؛ اينك ايستادهايم تا حرب كنيم . اين بگفت و بسيارى تندى كرد ، بفرمود تا طارق عيار را بدر كردند . طارق بيرون آمد و در آن سپاه نگاه كرد ، سپاه عظيم آراسته ديد . بگدشت تا بسپاه ايران رسيد و در پيش مظفر شاه آمد و هرچه ديده و شنيده بود تقرير كرد .
شاهزاده گفت مرا معلوم بود كه مسروق بن عتبه از آن قبيل نيست كه بدين مكتوب ما سر فرود آرد اما ما را مقصود حجتى بود كه بر آن قوم گرفتيم . سپاه عزم رفتن كردند . شاه مسروق جاسوسان در كار داشته بود تا آمدند و خبر چنين آوردند كه فردا چون آفتاب طلوع كند ، مقدمهء سپاه ايران خواهد رسيدن . آن شب طلايه بيرون كردند و پاس ميداشتند .
در اول روز بود كه از روى بيابان گرد برآمد و از دل آن گرد سپاه ايران رسيدند ، صد هزار مرد بودند ، جمله نامدار و نامور . ملك مسروق سوار شد ، پشتهيى بود ، بر بالاى آن پشته برآمد و تفرج ميكردند ، تا آن صد هزار مرد درآمدند . جمله جوانان كار بودند و مبارزان روزگار بودند ، تا چتر مظفر شاه رسيد . ملك مسروق بن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 848
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٤٨