بر دار كنند كه تا خوفى و وهمى در دل ايشان پديد آيد كه من بخيمه ميروم تا جامهء رزم در پوشم و بيايم . سپاه صف آراسته بودند . ملك مسروق بن عتبه حكم كرد تا دارى در ميان ميدان بزدند . بهزاد گفت اين دار از براى رستم اردستانى است !
مؤلف اخبار روايت كند كه در ميان ميدان پشتهيى بود عظيم و حربگاه در پايان آن پشته بود . پهلوان بهزاد از قفاى سپاه بيامد و در قفاى آن پشته در كمين بايستاد . رستم اردستانى را دست بسته و بقرب پانصد پياده او را در ميان گرفته ، بپاى دار آوردند و قصد كشتن او كردند . رستم دريغ خورد از جوانى خود كه بدست دشمنان رايگان كشته خواهم شدن ! به چشم حسرت در سپاه ايران نگاه مىكرد و گفت :
عجبست از شفقت و مبارزى پهلوان بهزاد كه مرا برابر او بر دار ميكنند ، او هيچ نمىگويد و تحمل مىكند ! مگر مرا اجل رسيده است كه دوستان بر من نامهربان گشتهاند ؟
رستم اردستانى از خود طمع برداشت و دل بر مرگ نهاد . او را چون بپاى دار آوردند و بازداشتند ، جلاد گفت يگبار ديگر از ملك سؤال كنيد كه البته اين ايرانى را بخواهد كشتن ، مبادا كه آخر پشيمان شود ، آنگاه فايده ندارد . يكى را بر آن طرف فرستادند تا از ملك سؤال كنند . پهلوان بهزاد با طارق عيار در كمين بودند .
مؤلف اخبار گويد كه آنكس بيامد پيش ملك مسروق و خدمت كرد و گفت :
ملك را بقا باد . جلاد اجازت ميطلبد كه رستم اردستانى را بكشم ؟ حكم عالى ملك بر چه نوعست ؟ گفت بكشيد او را كه پهلوان عدنان قيس [ گفت ] كه او را بر دار كنيد تا سپاه ايران بترسند . ملك مسروق هنوز تمام نگفته بود كه از دامنهء پشته يك سوارى همچو آتش افروخته و يك پيادهيى در ركاب او ، رو بر طرف دار نهاده بودند ، و مثل باد بزان مىآمدند . مسروق عتبه با نصر بن عدل گفت : آن سوار و پياده را بنگر كه چون مركب مىتازد و مىآيد و آن پياده در ركابش چون مىدود ! نصر نگاه كرد و گفت اى ملك ، عظيم بد مىآيد ! حاليا از طرف ايرانست و رسم ايرانيان دارد . ايشان نگران شدند . تا چشم را بر هم زدن آن سوار بپاى دار رسيد و تيغ كشيده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 852
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٥٢