خدمت ببوسيد و گفت ملك را بقاباد . من هرگز با ايرانيان الفت و محبتى نكردهام و مكتوب ايشان پيش من نيامده است و مكتوب من پيش ايشان نرفته است . من خدمت پدرت ملك عتبه كردهام و هرگز پدر تو از سخن من بيرون نبوده است .
از آنك من دستور توام ، از براى دولتخواهى تو آنچه مرا روى مىنمايد ، ميگويم كه در دشمن به چشم حقارت نگاه مكن . مرا بقول نصر بن عدل مىگيرى و قصد كشتن ميكنى . از اول گفتمت كه بجنگ كردن ايرانيان مرو ، قبول نكردى : بمصر رفتى و وليد خالد خود كارى نكرد ، بهمن زرينقبا را در بند كردى و آوردى ؛ گفتم مكن ، بگدار تا برود و با ايرانيان حرب مكن ، نشنيدى ، اكنون كار بجايى رسيد كه مظفر شاه با بهزاد بحرب كردن تو آمدهاند . با صد هزار مرد ، بهزاد مبارز ايرانست و نبيرهء رستم دستانست ، من هرچه ميگويم از براى دولت ملك ميگويم ؛ اكنون قصد كشتن من دارى ؟ يك خدمتكار از درگاه ملك كم گير ! از كشتن من عظمت ترا هيچ نقصانى نباشد ، اما عاقبت بدانى كه سخنى كه سبب دولت ملك بوده است من گفتهام ، اكنون هرچه ميخواهى بكن ، بيت :
ما سر فداى خنجر تسليم كردهايم * خواهى بدار و خواه بكش راى راى تست !
اين بگفت و سر در پيش انداخت . عدنان قيس گفت كه پيشانديش گناهى نكرده است كه موجب كشتن را شايد ، هلاك كردن او هيچ مصلحت نيست .
ملك مسروق حكم كرد تا پيشانديش را در بند كردند . جاسوسان آمدند و خبر آوردند كه ايرانيان عزم جنگ دارند كه فردا جنگ كنند . ملك مسروق در خزينه برگشود و مال فراوان بر سپاه بخش كرد و منادى جنگ درانداختند . سپاه از هر دو طرف به كار جنگ مشغول شدند . آن روز همه روز اسباب جنگ مىساختند تا شب درآمد ، طلايهء سپاه دمشق عدنان بن قيس بود و طلايهء سپاه ايران رستم اردستانى بود . چون شب درآمد از هر دو طرف طلايه بيرون كردند و چراغ و مشعله بر كردند و گرد آن دو سپاه ميگشتند و پاس ميداشتند تا از شب يك دانگ بگدشت . عدنان بن قيس سپاه خود را گفت