عتبه گفت : اى پهلوان عدنان قيس ، چون مىبينى سپاه ايرانرا ؟ عدنان گفت : اى شاه ، هيچ باكى نيست كه سپاه ما غلبهترند ، زود اين سپاه را دفع كنيم . پيشانديش وزير گفت كه فتح و ظفر به سپاه غلبه نيست ، فيروز شاه با سيصد هزار سوار بمصر آمد ، وليد خالد نهصد هزار سوار داشت ، ديدى كه با او چه كرد ؟ به چشم حقارت درين سپاه نتوان نگريستن كه هركه دشمن خود را حقير داند ، خود حقير ماند .
نصر بن عدل گفت اى شهريار ، چند نوبتست كه پيشانديش وزير اين سخن را ميگويد ، عجب اگر هواى ايرانيان ندارد كه وزير من نيز نيكوراى ازين سخنها ميگفت ، تا باز پس مرا معلوم شد كه آن سخنها از سر دوستى ايشان مىگفته است .
پشيمانى خوردم كه چرا اول كار او را تمام نكردم كه دشمن خانگى بدترست كه او نزديكترست ! مسروق بن عتبه گفت راست ميگويى ! مرا نيز در خاطر همين است ، اول اين حرامزاده را ببايد كشتن ، حكم كرد تا پيشانديش را از پشت مركب بشيب كشيدند و بند كردند .
سپاه مظفر شاه فرود مىآمدند . ملك مسروق بن عبته بازگشت . در راه كه مىآمدند ، نصر بن عدل ميگفت اى شهريار ، هر خرابى كه به من آمد از نيكوراى وزيرم آمد . پيشانديش را نيز دل بر طرف ايرانيانست ، از مكر او غافل نبايد بودن .
ملك مسروق بر تخت برآمد ، امراى دولتش قرار گرفتند ، حكم كرد كه پيشانديش وزير را بياوردند و در برابر تخت باز داشتند . مسروق بن عبته يك نعره بر وزير زد كه نيكو بود كه ما را از سر دل تو آگاهى شد كه خاطرت بر طرف ايرانيانست ، كه هر گاهى كه سخن ايشان در ميان مىآيد تو تعصب ايشان ميكنى و سپاه مرا در جنگ كردن دل شكسته مىگردانى . هماكنون حكم كنم كه سرت از تن بردارند و زن و بچهات را به كمتر كسى بدهم تا هرچه بدتر باشد بكنند . پيشانديش چندان صبر كرد كه ملك مسروق آنچه خواست گفت . آنگاه او را در سخن درآمد .
راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه پيشانديش « 1 » زمين خدمت
هامش
( 1 ) - در اصل : نيكانديش