اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون فهر و جهر شكست خوردند تا چند منزل بتاختن تمام برفتند ، تا بجاى نيكو رسيدند ، فرود آمدند . فهر گفت شكست يافتيم و پهلوان بهمن زرينكلاه گرفتار شد ، خبر چنين شنيدهايم كه شاهزاده مظفر شاه با پهلوان بهزاد با صد هزار مرد بجنگ كردن ايشان مىآيند ، مصلحت در آنست كه ما ازينجا نرويم ، هم ازينجا آشوب عيار را بفرستيم تا استقبال سپاه ايران كند ، چون ايشان برابر دشمن درآيند ، او بيايد و ما را آگاه كند ؛ و مكتوبى ديگر بحلب بفرستيم تا برادرم مهر با سپاه حلب بيايند و با ما ملحق شوند تا از قفاى سپاه دمشق برآييم ؛ ايشان از پيش و ما از عقب ، كار آن سپاه را تمام كنيم . گفتند چنين است كه پهلوان گفت . در حال آشوب عيار را بفرستادند تا استقبال مظفر شاه كند ؛ و پيادهء جلد ديگر را بر طرف حلب گسيل كردند . در آن حوالى مملكت و ولايت بسيار بود ، در وقت رفتن هيچ آزار بديشان نرسانيده بودند و خلق آن ولايت از آن سپاه عظيم راضى بودند . نعمت و اسباب و آنچه ايشانرا دربايست بود از آن ولايت سپاه ايشان ميكشيدند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون مهر از شكستن سپاه و گرفتار شدن بهمن زرينكلاه آگاه شد ، نيكوراى را در شهر حلب بگداشت و با سپاه پانزده هزار مرد و مال و اسباب فراوان روى به برادران كرد . اما راوى اين قصه گويد كه چون آشوب عيار از شهر دمشق بگدشت ، انبوهى آن سپاه را بديد كه در شكستن سپاه ايران عظيم خرمى مىكردند و آنچه از آن سپاه گرفته بودند بر هم بخش ميكردند . آشوب عيار چون پنج منزل برفت از روى بيابان گرد سياه ديد ، دانست كه سپاه ايرانست ، ديد كه از ميان گرد علم رستم اردستانى پيدا شد كه در آن سپاه ، آن روز ، مقدم سپاه ايران او بود . آشوب عيار پيش رفت و در پيش رستم اردستانى خدمت كرد . رستم اردستانى حال سؤال كرد . آشوب هرچه رفته بود جمله را باز گفت . رستم اردستانى دريغ خورد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 845
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٤٥