تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 844

مساهمون:

ص٨٤٤
و سپاه آوردند . شاه سيف الدوله بىجنگ مرا از بند بيرون آورد و سپاه داد ؛ بحلب آمدم ، نصر بن عدل از من بجست ؛ مهر را در حلب گداشتم و بدمشق آمدم تا ترا از بند برهانم ، قضاى آسمانى پيش آمد ، حرام‌زاده عدنان بن قيس در ميانهء جنگ كردن تيغ بر گردن مركبم زد و مركبم را بكشت ؛ من از پشت مركب سرنگون شدم ، مرا به چند كس فرو گرفتند و پيش مسروق بن عتبه آوردند ؛ نصر بن عدل در كشتن من سعى بسيار كرد ، اما وزيرش نگداشت ؛ سپاه همچنان در جنگ بودند كه مرا در شهر آوردند . گمان من آنست كه هم‌اكنون شكست بر سپاه ما آيد ، بيقين بحلب خواهند رفتن . بهمن زرين‌قبا گفت : پس ما حاليا در بند مانديم ! بهمن زرين‌كلاه گفت كه شنيدم كه شاه‌زاده مظفر شاه با پهلوان بهزاد با صد هزار مرد از مصر حركت كرده‌اند و رو بدمشق دارند و فيروز شاه بقبروس رفته است ، اميد بفضل خدا چنان داريم كه زود خلاص يابيم . ايشان ، هر دو دل بر صبر نهادند و توكل بر خداى تعالى كردند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون بهمن زرين‌كلاه را به شهر دمشق فرستادند ، عدنان بن قيس عمود گران بركشيد و باز از نو جنگ آغاز كرد . اين خبر در سپاه ايران افتاده بود كه پهلوان بهمن زرين‌كلاه را گرفته و فهر و جهر زخم داشتند و سپاه دمشق بسيار بودند و همچون عدنان بن قيس در آن سپاه بود . شب هنگامى بود كه شكست بر سپاه ايران [ افتاده ] بود . فهر و جهر با سپاه روى برگردانيدند ، شكسته رو بحلب نهادند . دمشقيان در عقب برفتند و غارت و غنيمت بسيار بگرفتند و بازگشتند . ملك مسروق گفت : چون آوازهء آمدن مظفر شاه است ما را اينجا بايد بودن و ديگر بطلب لشكر بايد فرستادن ، اگر اين خبر نبودى ما در عقب اين سپاه شكسته سپاه مىفرستاديم و شهر حلب را از دست ايشان بيرون مىآورديم ، اما حاليا باكى نيست ، چون سپاه مظفر شاه را بشكنيم آنگاه به كار ديگر پردازيم كه فيروز شاه از قبروس نيامده است و خبر چنين است كه كار آن سپاه عظيم بدست . پس بكارسازى مشغول شدند .