نصر بن عدل گفت : اى ملك مسروق ، سپاه ما بسيارى غلبهاند و سپاه ايران به نسبت سپاه ما اندكىاند ، حكم كن تا سپاه ما بيكبار حمله كنند ، من ميدانم كه هماكنون شكست بريشان خواهد آمدن . ملك مسروق بن عتبه گفت چنين كنم . در حال امر كرد تا سپاه شام و حلب همه بيكبار حمله كردند . فهر و جهر چون آن بديدند كه سپاه شام بيكبار حمله خواهند كردن ، ايشان نيز حكم بر آن جوانان كردند كه شما نيز حمله كنيد و مردانه باشيد و مردى نماييد كه روز مرديست .
سپاه ايران نيز حمله كردند . چون آن دو سپاه بهم رسيدند تيغ و تبر درهم نهادند .
جنگ محكم شد . بهمن زرينكلاه و عدنان بن قيس چون چنان ديدند دست از جنگ كردن بداشتند و بر صف دشمنان حمله كردند و از هم مىكشتند و مىخستند . هرچند كه سپاه شام غلبه بودند اما جوانان ايرانى مردم صفشكن و مبارزان كار بودند ، مردانهوار جنگ ميكردند تا از روز چهاردانگ بگدشت . در ميانهء جنگگاه عدنان بن قيس چون اژدرهاى دمان حرب ميكرد ، از هر طرف كه حمله كردى مرد بر مرد انداختى .
مؤلف اخبار روايت كند كه در جنگ مغلو به فهر و جهر از دست او زخم خورده بودند ، اما سپاه به قوت زرينكلاه حرب مىكردند ، كه پهلوان عظيم جنگى ميكرد .
بىاختيار آن دو مبارز بهم رسيدند و سر راه بر هم گرفتند . بهمن زرينكلاه گفت كه نيكت يافتم كه درين جنگ من ترا طلب مىكردم . عدنان گفت : من نيز در طلب تو بودم . بهمن زرينكلاه حمله بتيغ كرد ، عدنان سپر در سر كشيد تا آن حمله را از خود دفع كند ، بهمن زرينكلاه تيغ براند و سپر در دست عدنان بن قيس بدونيم كرد .
سر يلمان تيغ بر بازوى عدنان آمد و زخم كرد . عدنان در غضب رفت ، هم بضرب تيغ حمله كرد . بهمن زرينكلاه سپر در سر كشيد . عدنان سپر در سر كشيده ، تيغ را بر يال مركب پهلوان بهمن زد و سر مركب را در خاك انداخت . مركب سكندر خورد .
پهلوان بهمن از پشت مركب در خاك افتاد ، تا او را برخاستن ، عدنان بن قيس پياده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 842
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٤٢