تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 843

مساهمون:

ص٨٤٣
شد و چند تن از خدمتكارانش فرو ريختند و پهلوان بهمن را بربستند ، سر برهنه و ريسمان در گردن كرده بسوى علم‌كشان كردند تا به پيش مسروق بن عتبه آوردند و خبر بمسروق كردند كه اى ملك ، بشارت باد ترا كه پهلوان عدنان آمد و بهمن زرين‌كلاه را دست و گردن بسته آورد . مسروق بن عتبه عظيم شاد شد ، حكم كرد تا طبل بشارت فرو كوفتند . عدنان بن قيس فرا رسيد و پياده شد و پالهنگ بهمن زرين‌كلاه گرفته پيش كشيد و برابر مسروق بن عتبه بداشت . ملك مسروق خرم شد و آفرين بر عدنان بن قيس كرد و گفت اكنون با اين ايرانى چه بايد كردن ؟ نصر بن عدل گفت : شهريارا ، هم اين ساعت گردنش بزن و بر نيزه كن و گرد لشكر بگردان تا هر دو سپاه آگاه شوند و سپاه ايران چون امير و سالار خود را كشته ببينند دل شكسته گردند ، و زود ايشانرا توان شكستن . ملك مسروق وزيرى داشت ، پيش‌انديش وزير نام داشت ، گفت اين سپاه را شكستن آسانست كه هيچ‌كس در آن سپاه نيست كه برابر پهلوان عدنان تواند ايستادن . عدنان گفت فهر و جهر [ را ] در اول جنگ بود كه هر دو را زخم زدم . پيش‌انديش گفت پس مصلحت در آنست كه اين مبارز كه گرفتار شده است او را در پيش برادرش بهمن زرين‌قبا در بند كنيم كه خبر چنين است كه مظفر شاه با پهلوانش بهزاد با صد هزار مرد بجنگ كردن ما مىآيند ، چون از كار جنگ كردن ايشان بپردازيم كشتن اين قوم جايى نمىرود . عدنان بن قيس گفت چنين اوليترست كه پيش‌انديش « 1 » گفت . در حال امر كردند كه بهمن زرين‌كلاه را بدمشق برند . در حال او را بدمشق آوردند و بزندان درآوردند و در پهلوى برادرش در بند كردند و برفتند . بهمن زرين‌قبا گفت اى برادر ، من اميد چنان داشتم كه تو بيايى و مرا از بند بيرون آورى « 2 » تو نيز در بند افتادى ! چون بود ؟ بهمن زرين‌كلاه گفت اى برادر ، معلوم‌دان كه من نيز در ملاطيه در بند بودم . فهر و جهر و مهر آمدند
هامش
( 1 ) - در اصل : نيك‌انديش ( 2 ) - در اصل : آيىورى .