و سپر پولاد در سر كشيدند و بسيارى بتيغ بكوشيدند ، بر هم هيچ ظفر نيافتند . فهر نيز عظيم ملول شد كه دست زيادتى نمىتوانست گشودن ، بجهد و جهد و تمام حرب مىكرد .
راوى داستان گويد كه چندان بتيغ بكوشيدند كه شب نزديك رسيد . فهر دلاورى كرد و مركب بر سعدان گرم كرد ، تيغى بزد و سعدانرا بكشت . فغان از هر دو لشكر برآمد . آه از جان عدنان بن قيس برآمد ، بىاختيار مركب را در ميدان جهانيد . بهمن زرينكلاه در ميدان نگران بود ، آفرين بر فهر دلاور ميكرد ، اما ديد كه سوارى عظيم بالا و قوى هيكل عزم ميدان كرد ، سؤال كرد كه آيا اين چه كس است كه عظيم سواريست كه عزم ميدان كرده است ! يكى گفت : اين پهلوان عدنان بن قيس است ، سفهسار سپاه دمشق است و مرد مبارز و پهلوانست ، ملك مسروق بن عتبه به قوت اين مىنازد . بهمن زرينكلاه مركب در ميدان جهانيد و پيش فهر آمد و گفت :
اى برادر ! تو كار خود كردى ، حرب اين حرامزاده را به من گدار كه حريف او منم . فهر خدمت كرد و از ميدان بيرون آمد و بر جاى او بهمن زرينكلاه بايستاد . عدنان بن قيس يك نعره بر بهمن زرينكلاه زد كه تو كيستى كه در ميدان آمدى و خونى مرا از ميدان بيرون كردى ؟
بهمن زرينكلاه گفت : آنكسم كه مكتوب فرستادم ، مكتوبم را دريديد ! اكنون خود را چون مىبينى ؟ هماكنون دمارت برآرم ! عدنان بن قيس گفت : مرا با تو هيچ كارى نيست ، من هرچه داشتم با فهر طايفى داشتم كه پهلوان مرا او كشته است .
بهمن زرينكلاه گفت : آنچه او كرد به قوت من كرد و ميدان ترا من ازو درخواست كردهام كه دلم چنان خواست كه تو در دست من كشته شوى . عدنانرا اين سخن بغايت سخت آمد ، گفت : هماكنون پيدا شود . اين بگفت و حمله كرد . بهمن زرينكلاه نيز حمله كرد . نيزه در نيزهء يكديگر انداختند و حلقه حلقهء زره از جوشن هم مىربودند ، تا بسيارى بكوشيدند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 841
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٤١