آفرين بر مركبى كز ماه پيكر نعل او * جرم خاك اندر سپهر « 1 » نيلگون سازد مكان
چون بپيچد ، چون بيازد دست ، پندارى كه هست * استخوان اندر تن او حلقهاى خيزران
چون برانگيزى بهيجا آتش تحريك او * همچو آتش بر فروزد عيبه و بر گستوان
در ميان نقش خاتم ره برد مانند مور * بگذرد بر چشم سوزن همچو تار پرنيان
تندر و همچون سپهر و باركش همچون زمين * راه دان همچون قضا و دوربين همچون كمان
فرخزاد بر چنين مركب سوار ، و كمان چاچى كردار در دست ، و تير خدنگ زرنگ پا نزده مشتى عقاب پر به پر عقاب چشمهء نوربخش آفتاب را بسان چشم « 2 » اعمى مىپوشانيد ، و مرغ تير را از باد خانهء دماغ آشيانهء چشم بدل مىداد . بيت :
طرفه مرغيست تيرت اى خسرو * به پر كركسان پرد هموار
نكند جز دل عدو طعمه * نكند جز حيات خصم شكار
زلف نصرت گرفته در چنگل * نامهء فتح بسته بر منقار
باز ماند بسوى شست ملك * دهن بىزبانش ماهىوار
در ميان شكارگاه از يمين و يسار تير مىانداخت . تيرش بر زمين نمىآمد .
شاه سليم را از تيرانداختن و سوارى او عجب آمد و او را طلب كرد و تحسين كرد و گفت : تو در علم سوارى و ميداندارى چيزى ميدانى ؟ فرخزاد گفت : ملك را بقا باد ! چون ما مردم تجاريم و دايم در سفر مىباشيم و سفر بىخطر نمىباشد از براى رفع ضرر در علم سوارى اندك چيزى ميدانيم . ملك با فرخزاد در سخن بود كه از ناگاه
هامش
( 1 ) - در اصل زمين
( 2 ) - در اصل : چشمه