مىآيد ؟ تو چرا ايستادهاى و تحمل مىكنى ؟ برو در ميدان و كار اين ايرانى را تمام كن ! عدنان گفت : اى شهريار ، عظيم به چشم حقارت در من نگاه ميكنى ؟ فهر طايفى چه حد آن دارد كه من در ميدان او روم كه من دعوى مىكنم كه اگر پسران پيلزور كه مبارزان سپاه ايرانند ، در ميدان درآيند من خود را منع كنم از جنگ كردن ايشان كه من مبارزترم ، تو مرا در ميدان فهر مىفرستى ؟ نصر بن عدل چون اين سخن بشنيد ، بخنديد ، گفت : اى پهلوان ، حاليا بنقد ما از دست اين طايفى بزحمتيم ، حاليا تو بلاى او را از ما دفع گردان ، پسران پيلزور نيز بيايند ، آن را نيز تفرج كنيم . عدنان گفت : نصر بن عدل گمان آن مىبرد كه من لاف مىزنم ، حاليا اين را دفع كنم تا وقتى كه من در ميدان روم ؛ در عقب سر خود نگاه كرد ، خواهرزادهيى داشت ، جوانى بس مبارز بود و او را نام سعدان بود . عدنان بن قيس رو بسوى سعدان كرد و گفت : اى سعدان برو در ميدان و اين سوار طايفى را از پشت مركب بردار و در پيش ملك مسروق آر تا بهر نوعى كه خواهد هلاك كند . سعدان خدمت كرد و عزم ميدان كرد . چون در برابر فهر رسيد ، يك نعره بر فهر زد و گفت : هان اى طايفى ! مرا به ديگران نسبت نكنى كه من چون ديگران نيستم . فهر گفت : نام تو چيست كه عظيم لافى زدى ؟ گفت : مرا نام سعدان دمشقى گويند ، خواهرزادهء پهلوان عدنان بن قيسم . فهر گفت : وقتى سعدان مىبودى كه در ميدان من نمىآمدى ، چون آمدى نحسانى نه سعدان ! سعدان ازين سخن تند شد ، بضرب نيزه حمله كرد . فهر نيز نيزه در نيزهء سعدان انداخت . پس هر دو مبارز نيزهدار ، نيزه در نيزهء هم انداختند و بسيارى به نيزه بكوشيدند . سعدان در غضب رفت و گفت : مرا پهلوان عدنان گفته بود كه من اين سوار را آسان بگيرم ، چون نمىتوان گرفتن بكشمش . اين بگفت و دست بسوى تيغ برد و بر كشيد ، تيغى بغايت تيز و برنده و بر روى فهر حركت داد . پهلوان فهر نيز تيغ بركشيد . پس مركبان را بر هم گرم كردند و تيغ تيز در كار آوردند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 840
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٤٠