و رسم ملوك ماضى نبوده است ؛ بارى بچه كار آمدهاى ؟ بگو ! آشوب مكتوب بيرون آورد و بداد . پيش مسروق آوردند ، مهر برداشت ، نوشته بود كه :
بسم اللّه الملك المنان ، بعد از نام يزدان ، معلوم راى ملك مسروق باشد كه من در شهر ملاطيه در بند بودم ، سى هزار مرد ايرانى بطلب كار [ ى ] من آمدند ، ملك سيف الدوله كرم كرد ، دانست كه با ملك داراب حرب كردن نه از دولتست ، مرا از بند گشود ، به حلب آمديم ، مكتوب پيش نصر بن عدل فرستادم ، مكتوب مرا بدريد و عيار ملك داراب را حكم كشتن كرد و سخن نشنيد ، ديد آنچه ديدنى بود . اكنون تو پادشاه ملك شامى ، فرمان من ببر و بقول من كار كن ، و پهلوان گيتى بهمن زرينقبا را از بند برگشاى و خلعت بده و عذر گذشته بخواه و نصر بن عدل را كه از جملهء دشمنان ايرانيانست ، او را بگيرى و با ما همراه شوى تا به خدمت ملك داراب برويم ؛ شاه ايران ملك داراب صاحب كرم است ، از جرمت درگذرد و هم ملك دمشق را به تو ارزانى دارد و اگر فرمان نبرى و بقول نصر بخت برگشته كار كنى پس جاى جنگ اختيار كن تا حرب كنيم كه من دعوى كردهام كه ملك دمشق را بگيرم و ترا بسته به خدمت ملك داراب برم .
مسروق بن عتبه ازين سخن برآشفت و آن مكتوب را بدرديد و آشوب عيار را دشنام داد و گفت : جزاى تو كشتن است با اين مكتوب آوردنت ! اما اگر ترا بكشم دليل عجز من باشد ، برو با بهمن زرينكلاه بگو كه اگر مردى بيا كه جنگگاه اينجاست تا حرب كنيم . آشوب عيار را گسيل كردند و خود بكارسازى حرب مشغول شدند و جاسوسان در كار كردند . ملك مسروق و عدنان بن قيس از شهر بيرون آمدند و تدبير كارها مىكردند .
اما آشوب عيار چون به خدمت بهمن زرينكلاه آمد آنچه ديده بود و شنيده ، جمله را بگفت . بهمن زرينكلاه كوس رحيل بزد ، روز سيوم بود كه برابر شهر دمشق رسيدند برابر سپاه ملك مسروق بن عتبه فرود آمدند و از هر دو طرف منادى جنگ
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 838
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٣٨