تا كجا رسيده باشند ؟ گفتند در فلان موضعاند . مسروق بن عتبه گفت : ما نيز خيمه بيرون زنيم و سپاه جمع كنيم و بكارسازى حرب مشغول شويم . هرچند كه جواب گفتن اين سپاه آسانست اما از طرف مصر مردم ما آمدند و خبر چنين آوردهاند كه مظفر شاه با صد هزار مرد رو بما دارند ، نوعى بايد كردن كه جواب اين سپاه بگوييم تا آمدن آن سپاه ما كار اين قوم را تمام كرده باشيم . پس بكارسازى حرب مشغول شدند و سپاه دمشق بر در شهر دمشق جمع مىشدند تا آن روز بگذشت .
راوى اين داستان كهن گويد كه چون بهمن زرينكلاه و جهر و فهر دلاور قريب ملك دمشق رسيدند . پهلوان گفت كه ما را مكتوبى بدمشق بايد فرستادن كه مسروق بن عتبه از آمدن ما آگاه گردد ، شايد كه بىحرب كار تمام شود ؛ مكتوب بدست آشوب عيار دادند و بر آن سپاه فرستادند . آشوب عيار آن مكتوب بستاند و راه دمشق در پيش گرفت . چون بر در شهر رسيد سپاه انبوه ديد كه بر در شهر جمع آمده بودند . آشوب در سپاه شام درآمد ، سؤال كرد كه ملك مسروق كجاست ؟ گفتند در شهرست . آشوب عيار در شهر درآمد ، [ از ] كوچه و بازار و محله بگذشت تا در ايوان شاهى رسيد ، بار خواست . ملك مسروق را آگاه كردند كه پيادهيى بر در بارگاه آمده است و بار طلب مىكند . گفت : بار دهيد . بار دادند . آشوب عيار درآمد و خدمت كرد . نصر بن عدل گفت : تو آن نيستى كه از سر دار گريختى ؟ آشوب عيار گفت :
بلى من آنم كه مرا حكم كشتن كردى . نصر گفت : مست بودم . آشوب گفت تو مرا حكم كشتن كردى يزدان فضل كرد تا من از دار گريختم ، چون مرا در آن گناهى نبود . تو خواستى كه بر من ظلم كنى ، خدا روا نداشت و تو بسزاى خود رسيدى ! نصر بن عدل تند شد و گفت : آنچه بر من آمد از نيكوراى وزير بود كه با من حيل كرد و مرا در شهر حلب نداشت و اگرنه بسالها شما نمىتوانستيد گرفتن . مسروق گفت : سبب چه بود كه اين پياده را حكم كشتن كردى ؟ نصر گفت : مست بودم ، از سر مستى حكمى چنين كردم . مسروق گفت كه كشتن قاصد هيچ واجب نيست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 837
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٣٧