به مهر دادند و سپاه حلب را برداشتند و اينك در عقب من بدمشق مىآيند كه بهمن زرينقبا در بندست ، تا او را نيز از بند بيرون آورند .
عدنان بن قيس بخنديد ، گفت : كارى با ايشان كنم كه تا عالم باشد از آن باز گويند . مسروق بن عتبه گفت : از طرف مصر جاسوسان ما آمدهاند و خبر چنين ميدهند كه فيروز شاه بقبروس رفته است كه ملك ارغوش فرنگ آمده است و سكندريه را خراب كرده است و آن مالى كه فيروز شاه از جزيرهء چهارشنبه آورده بود ، جمله را در سكندريه گداشته بود ، آن مال را با طيطوس حكيم به قبروس برده است ، از آن جهت فيروز شاه در عقب رفته است . كه داند كه حال او بچه رسد ! اما چنين شنيديم كه وليد خالد از بند جسته است و عين الحيات را نيز بردهاند ، اما مظفر شاه دعوى كرده است كه من بدمشق بروم و دمشق را بگيرم . فردا باشد كه سپاه عالم باز بر وليد خالد گرد آيند . شايد كه فيروز شاه از قبروس بيرون نيايد . ما را مصلحت درآنست كه حاليا مملكت آبادان داريم و گنج و مال فراوان . سپاه طلب داريم و چندانك جهد داريم بكوشيم و اگر عاجز آييم ما نيز بروم رويم ، بپاىتخت ربيعاى قيصر ، كه شاه سرور يمنى آنجاست و وليد خالد را هم آنجا بردهاند . مسروق گفت : چنين است كه پهلوان گفت ؛ حاليا بعيش قرار گيريم كه ملك نصر بن عدل از راه آمده است ، و خاطر نصر بن عدل ملول باشد . نصر بن عدل گفت : اى ملك ، مرا چه هنگام شرابست كه از خانومان و مملكت معزول گشتهام . عدنان قيس گفت : اى امير ، فردا باشد كه حلب از دست آن قوم بستانم و به تو دهم . پس به شراب خوردن نشستند تا شب درآمد . نصر بن عدل را جاى نيكو فرود آوردند تا آن شب بگذشت . روز ديگر باز جمع آمدند و جاسوسان بر كار كردند تا از سپاه دشمن خبر آورند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون چند روز برين معنى برآمد جاسوسان آمدند و خبر آوردند كه اينك سپاه ايران ، پنجاه هزار مرد از حلب رسيدند ، مقدم آن سپاه بهمن زرينكلاه است . نصر بن عدل گفت :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 836
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٣٦