تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 834

مساهمون:

ص٨٣٤
اكنون ما بنده و خدمت كار ملك دارابيم ، بهر چه بگويد ايستاده‌ايم و از جملهء محبانيم و به خدمت آمده‌ايم تا پهلوان چه گويد . بهمن زرين‌كلاه گفت : شنيدم ، آنچه كردى نيكو كردى ، دولت تو و اهل حلب بود كه با سپاه ملك داراب حرب نكرديد ، ملك از آن ملك دارابست و مال و گنجى كه در خزينهء نصر بن عدل است جمله بملك داراب تعلق دارد . انگشت بر مال رعيت منهيد ، هيچ‌كس را با مال رعيت كارى نيست كه پادشاه شما و از آن ما كه ملك دارابست ما را درين باب نصيحت‌ها كرده است و رعيت را در كار پادشاهان هيچ تعلق نيست . ايمن باشيد از ما و سپاه ما كه هيچ الم بملك حلب نخواهد رسيدن . اما چند روزى ما اينجا خواهيم بودن و كارسازى خواهيم كردن ، بعد از آن بشام خواهيم رفتن كه برادر بزرگم بهمن زرين‌قبا آنجا در بندست ، تا ملك دمشق را نيز بگيريم و او را از آن بند برهانيم . گدار ملك داراب بر حلب خواهد بودن كه رو به ايران نهد ؛ اين مالها اينجا باشد تا ملك داراب را آمدن ، اما از قبل ما مهر طايفى اينجا باشد . نيكوراى خدمت كرد و آنچه آورده بود عرض كرد . بهمن زرين كلاه در حلب نرفت و در شهر منادى كردند تا خلق ايمن شدند و دعا بر جان ملك داراب مىكردند . چند روز بهمن زرين‌كلاه بر در حلب بود و اسباب راه دمشق از حلب مهيا كردند و آنچه در بايست بود بزر بخريدند ، بعد از آن راه شام در پيش گرفتند و شب و روز راه ميكردند . در آن حوالى مملكت بسيار بود اما بهيچ‌كس زيان و آزارى نرسانيدند و التفات به هيچ موضعى نكردند ، مثل كاروان ميگذشتند ، اگر ايشانرا چيزى بايستى ، بزر مىخريدند . خلق ازيشان عظيم راضى بودند .