كه مىتوانى ، كه مملكت از آن ملك دارابست . ملك نصر گفت : تو چها ميگويى ؟
ملك از آن منست ، در شهر بگشاى . نيكوراى گفت : چندان از آن تو بود كه تو در شهر بودى . اكنون اختيار بدست عامهء مملكتست ، ايشان ميگويند اگر ملك نصر را پادشاهى حلب مىبايد ، جواب ايرانيان بگويد و اگر نه سر خود گيرد كه پادشاه ما ملك دارابست . نصر بن عدل بسيار بگفت ؛ فايدهيى نكرد و ايرانيان در عقب رسيدند و بر كنار خندق باز جنگ پيوسته شد .
راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه نصر بن عدل ديد كه فايدهيى ندارد ، بناچار عنان مركب بگردانيد و دل از مال و مملكت برداشت و رو بشام كرد كه : « به دور فتنه توجه بسوى شام خوش است » . ايرانيان دست بغارت كردند . اين سپاه نصر كه بحرب ايرانيان آمده بودند ، بيشتر آن بودند كه عيالان ايشان در شهر حلب بودند ، نتوانستند در پى نصر بن عدل رفتن . بناچار از پشت مركبان پياده شدند و مركب و سلاح آنچه داشتند بينداختند و زينهار خواستند .
ايرانيان غارت و غنيمت ايشان بگرفتند ، اما نمىكشتند ؛ چون از آن كار بپرداختند برابر شهر حلب فرود آمدند و آنچه گرفته بودند بر هم قسمت كردند . شب قريب بود ، نيكوراى وزير بزرگان حلب را طلب كرد و آن شب كارسازى كردند و نعمتى چند و اسبابى چند مهيا كردند و اول روز در شهر حلب را برگشودند و جمعى از بزرگان حلب بيرون آمدند و بر در بارگاه زرينكلاه جمع آمدند و بارخواستند ، ايشانرا بار دادند . نيكوراى وزير با آن جمع درآمدند و در پيش بهمن زرينكلاه و فهر و جهر و مهر خدمت كردند و شرط خدمت بجاى آوردند ، بعد از آن [ نيكوراى وزير ] گفت : كه من نيكوراى نام دارم ، وزير ملك نصر بن عدل بودم . در جنگ كردن شما با من مشورت كرد ، من او را منع كردم ، سخن مرا قبول نكرد ؛ مرا تحقيق بود كه با دولت شما برنمىآيد ، من نيز با خلق شهر اتفاق كردم و در شهر حلب را بر روى او بستم و او را در شهر نگذاشتم ، گنج و مال و آنچه داشت گذاشت و برفت ؛
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 833
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٣٣