خيمه و بارگاه زدند و فرود آمدند و در حال بكارسازى حرب مشغول [ شدند ] كه فردا از اول روز حرب كنند . نيكوراى وزير با خود گفت كه مرا تحقيق است كه هم فردا اين سپاه ما را خواهند شكستن و نصر بن عدل در شهر حلب خواهد آمدن و خيلى زحمت بما خواهد رسيدن و نام ما نيز بدشمنى پيدا خواهد شد [ ن ] ؛ نوعى كنم كه بهتر باشد هم از براى من و هم از براى رعيت حلب ، كه اين نصر بن عدل هيچ در پادشاهى كفايتى ندارد ، لايق اين سلطنت نيست ؛ هم در آن شب تدبير كرد و از بزرگان حلب چند كس را طلب كرد و درين انديشه ايشانرا هم داستان گردانيد و ايشانرا سوگند داد . بعد از آن بفرمود تا درهاى دروازهء حلب را كه بسته بودند ، كليدها پيش نيكوراى وزير آوردند . پس از خدمتكاران خود بر در دروازهها باز داشت و آنچه مصلحت بود تمام كرد . اول روز بود كه آواز طبل جنگ برآمد . از هر دو طرف سپاه سوار شدند و رودرهم آوردند . خلق شهر حلب بر سر برج و بارو برآمدند . نيكوراى وزير نيز بر برج برآمد .
چون از هر دو طرف سپاه صف آراستند ، راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه اول كسى كه آهنگ ميدان كرد از سپاه حلب بود ، جوان نامدار و هنرى ، غرق آهن و پولاد بنام لاس پهلوان ، غلام ملك نصر بن عدل بود و نصر به دو مىنازيد ، مرد مبارز بود و صاحب اختيار بود ، و ملك پهلوانى سپاه خود را به دو داده بود ؛ و اين لاس چند نوبت دعوى كرده بود كه من اين سپاه را بسم ، و در سپاه حلب ازو مبارزتر كسى نبود . القصه اين لاس كه مبارز اين سپاه حلب بود ، در ميان ميدان آمد و طريد كرد و جولان نمود و نام و نشان خود را پيدا كرد ، و بعد از آن لاف چند بزد و دعوى چند بكرد . از سپاه ايران جوانى عزم ميدان كرد و بدست لاس هلاك شد ، همچنين تا ده مرد را بر زمين زد . غوغا از سپاه حلب برآمد ، عظيم خرم شدند . ملك نصر بن عدل حكم كرد تا طبل بشارت زدند . بهمن زرينكلاه ميخواست كه خود در ميدان رود ؛ برانگيخت پهلوان ملك طايف مهر دلاور ، در ميدان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 831
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٣١