درآمد و نعره بر لاس زد و او را دشنام داد و بعد از آن نيزه در نيزهء او انداخت و بسيارى به نيزه بكوشيدند . چون به نيزهكارى برنيامد ، دست به شمشيرهاى جانستان كردند . از ناگاه مهر دلاور برو كمينى برگشود و يكى ضربى بزد و او را هلاك كرد .
فغان از هر دو لشكر برآمد . بمرگ لاس نصر بن عدل ناشناس بغايت ملول شد و دست بر دست زدن گرفت ، اما هيچ فايدهيى نكرد . مهر دلاور مبارز طلب كرد . نصر بن عدل گفت : هركه خونى لاس را بيارد هر مرادى كه بخواهد برآرم . بسيارى از جوانان حلب در ميدان رفتند و بدست مهر دلاور كشته شدند ، تا چندان بكشت كه ديگر كسى را زهره نبود كه در ميدان آيد . مهر گفت : اگر تو نمىآيى من بيايم و خود را بر آن سپاه زد . بهمن زرينكلاه گفت : اى دلاوران مهر را مدد كنيد كه خود را بر آن سپاه زد . جهر و فهر نيز حمله كردند و جنگ درانداختند . جهان پهلوان بهمن زرينكلاه نيز حمله كرد . لحظهيى جنگ كردند . عاقبت شكست بر سپاه حلب آمد .
ملك نصر بن عدل رو بحلب نهاد تا بر كنار خندق رسيدند . خدمتكاران ملك نصر بيامدند بر در دروازه و نعره زدند كه در دروازه بگشاييد كه سپاه ما گريختند . ايشان گفتند كه كليد دروازها در پيش نيكوراى وزيرست ، به زير آن برج آمدند كه او بود ، نعره زدند و گفتند اى نيكوراى حكم كن كه در دروازها بگشايند تا لشكر درآيند كه شكست بر سپاه ما افتاد . نيكوراى هيچ التفاتى بدان سخن نكرد ، تا علم و چتر ملك نصر سرنگون شد . ملك نصر گريخته رو به شهر نهاد و سپاه ايران در عقب مى آمدند . ملك را گفتند كه نيكوراى در شهر را نمىگشايد . ملك نصر خود پيش آمد و گفت : اى نيكوراى ، در شهر برگشاى كه بخت يارى نكرد . در بگشاى تا در شهر درآيم . نيكوراى گفت : اى ملك ، هنوز سپاه ايران برجاىاند ، دفع ايشان بكن ، اين زمان در شهر آمدن نيكو نيست ، برو جواب ايشان بگوى بعد از آن در شهر درآى كه شهر از آن تست و ما بنده و خدمتكار تو . ملك نصر بن عدل گفت كه حريف ايشان نيستم ، مرا شكستند . نيكوراى گفت : چون حريف نيستى سر خود گير اين زمان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 832
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٣٢