خواندند . گلنوش بر فرخزاد عاشق شد . شاه سليم حكم كرد تا كمانكش را بدر كردند و بفرمود تا خلعت زيبا در تن فرخزاد كردند . ملك بسيار انعامى با فرخزاد كرد و گفت : چون جوان غريبى و اين همه شجاعت دارى لايق صحبت مايى . ملازم حضرت ما باش تا ترا ما انعامها كنيم . فرخزاد قبول كرد . شاه سليم فرخزاد را در ايوان خود موضعى خوب فرمود .
فرخزاد از آن انعامى كه شاه سليم فرموده بود بعضى بنيك مرد سبزىفروش انعام كرد ، اما در خدمت شاه سليم مىبود . چون پهلوانزاده بود طريق خدمت ملوك را مىدانست . هر روز مرتبهء او زياده مىشد . هرچند كه مرتبهء فرخزاد زيادت ميشد گلنوش را عشق مىافزود ، اما زهرهء آن نداشت كه با كسى بگويد . تقدير خداى تعالى چنان بود كه شاه سليم را آرزوى شكار شد و با سپاه ده هزار سوار عزم شكار كرد . فرخزاد چون از جملهء ملازمان حضرت بود ، او نيز با شاه سليم بدر رفت تا وقتى كه بشكارگاه رسيدند . جوانان نرگه كردند و جمله به شكار مشغول شدند . سگ تازى از حرص شكار چون باد آتش پاى ميگشت و چون مرغ زمين پيماى ميشد . بيت :
هوا پر باز بود و دشت پر سگ * شتابان هر دو در پرواز و در تگ
يكى كرده هوا را بىپرنده * يكى كرده زمين را بىدونده
شاه سليم در شيب چتر ايستاده و يكى باز زرهپوشى بدست گرفته ، شعر :
به دستش بر يكى مرغ زرهپوش * ز سنبل پر گل از دم تا بناگوش
چو بر قرطاس شامى خط عبرى * و يا چون بر حواصل طوق قمرى
بدان مانست نقشش بر پر و بال * كه مهتاب او فتد بر گل ز غربال
فرخزاد نيز بنياد شكار كرد ، در ميان نرگه آمد و به تير انداختن مشغول شد . شاه سليم را ناگاه نظر بر فرخزاد افتاد . آن چابكسوارى و چستى او را بديد كه بر چنان مركبى نشسته ؛ بيت :