تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 830

مساهمون:

ص٨٣٠
گفت : شهر حلب شهر محكم است و مرا سپاه بسيارست و شنيده‌ام كه بهمن زرين كلاه چهل هزار مرد با خود دارد ، در شهر حلب بخواهم بست و از قفاى حصار جنگ خواهم كردن . نيكو راى گفت : اين نيكو تدبيريست كه كرده‌اى ، سپاه تو بيشترست ، وقتى كه با يك پهلوان ايران از قفاى حصار جنگ ميكنى ، اگر سپاهى بيشتر بيايد چه خواهيم كرد ؟ و در سپاه ايران مبارزان بسيارند كه اين از جمله كمترست ، با ايشان چون برآيى ؟ تو دعوى ميكنى كه من با ملك داراب سر درنمىآرم ، او را به حساب نمىگيرم ، ترا ازين مقدار لشكر در حصار بودن دليل عجز باشد ، مصلحت آنست ، كه سپاه بيشترست و همچون شهر حلب در فرمان‌دارى ، از شهر خيمه بيرون زن تا اين خبر بديشان برسد ، بدانند كه تو آنچه كردى كه عيار ايشانرا حكم كشتن كردى از توانايى بوده است نه از عجز ، روبروى حرب‌كن و جهدكن كه آن سپاه را بشكنى و تارومار كنى كه اين خبر فاش شود و هركس كه از دشمنان بشنود از تو بترسند و از دوستان هركه بشنود بر تو آفرين كنند ؛ و اگر نتوانى ايستادن و روبارو حرب نتوانى كرد ، از سر ناچار [ ى ] در شهر درآيى ، بر تو هيچ نباشد ، چون جهد كرده باشى ، بعد از آن در حصار آمده باشى بر تو هيچ نباشد . ملك نصر بن عدل چون اين سخن بشنيد گفت : چنين كنم كه تو گفتى . بعد از آن حكم كرد كه خيمه و بارگاه او را از شهر حلب بيرون بردند و در صحرا زدند . حكم كرد تا سپاه بيرون جمع شوند كه ملك روبروى ايرانيان حرب خواهد كردن ، كارسازى تمام كردند و از حلب بيرون آمدند . نيكوراى وزير را در شهر حلب بگداشت كه هر دروايستى كه ملك را باشد او راست كند . مؤلف اخبار روايت كند كه روز چهارم بود ، اول بامداد كه از روى بيابان گرد برخاست « 1 » . چهل علم نشانهء چهل هزار مرد رسيدند ، آن جهان پهلوان گيتى بود ، پهلوان بهمن زرين‌كلاه كه جهر و مهر و فهر طايفى رسيدند و در برابر سپاه حلب
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست .