بد بود ، حاليا او رفت ، فردا سپاه ايران خواهند رسيدن ؛ بكارسازى حرب مشغول بايد شدن ، البته كه سپاه ايران نزديكاند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه نصر بن عدل [ گفت ] كه فردا بدين كار مشغول شويم . نيكوراى برخاست و در انديشهء آن بود كه اين شخص را اگر دولت مىبود با ايرانيان يكى مىشد كه دولت در خاندان ايشانست كه وليد خالد و سرور يمنى با پانصد هزار مرد حريف ايشان نبودند ، او نيز نخواهد بود . مصلحت درآنست كه كارى كنيم كه مآل آن نيكو باشد . اگر با نصر بن عدل بگويم كه با ايرانيان جنگ مكن ، نخواهد شنيدن ، از آن مىترسم كه ملك حلب در سروكار اين نادان برود و شهر خراب شود ، مرا انديشهيى بايد كردن كه موجب بهبودى باشد .
آن شب او در آن انديشه مىبود .
اما مؤلف اخبار گويد كه چون آشوب عيار از سر دار بگريخت ، همچنان مىدويد تا بسپاه خود رسيد . همچنان دست و گردن بسته و ريسمان در گردن ، پيش بهمن زرينكلاه آمد و خدمت كرد . بهمن زرينكلاه گفت : اين چه حالتست ؟ آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را بگفت كه مرا بر دار كردند ، يزدان مرا دستگيرى كرد تا رهايى يافتم . پهلوان بهمن زرينكلاه غضب كرد و گفت : كارى كنم با نصر بن عدل كه تا سنگ بر سنگ نهند از آن باز گويند ؛ سؤال كرد كه تا در شهر حلب چه مقدار راه مانده است ؟ آشوب گفت : به دو منزل توان رفتن . بهمن زرينكلاه راه در پيش گرفت و رو بدر حلب نهادند .
اما مؤلف اخبار چنين گويد كه روز ديگر نصر بن عدل بر تخت برآمد .
امرا و وزرا جمله جمع آمدند . ملك نصر بن عدل گفت : چه مقدار لشكر در حلب هست ؟ گفتند پنجاه هزار سوار و پياده هستند . گفت : بكارسازى حرب مشغول باشيد و غافل مباشيد كه ميدانم كه سپاه ايران درين حوالىاند . نيكوراى وزير گفت :
چه انديشه دارى ؟ با سپاه ايران بچه نوع حرب خواهى كردن ؟ ملك نصر بن عدل
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 829
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٢٩