تا آشوب را دست و گردن بسته بيرون شهر آوردند . خلق بسيار بر برج و بارو رفتند .
آشوب از خود دريغ خورد كه عاقبت خود را بنادانى بباد دادم ، اين حرامزادگان مرا هلاك خواهند كردن ، اى دريغ از جوانى من ! او را بپاىدار آوردند .
آشوب عيار گفت : اى جوانمردان ، در كشتن من شتاب مكنيد كه مرا گناهى نيست و ملك نصر مست بود و از سر مستى سخنى گفت ، فردا پشيمان شود و كشتن من عظيم بدست . گفتند از براى خاطر تو لحظهيى تأمل « 1 » كنيم تا ديگر ملك چه گويد . ايشان درين بودند كه ديگر جمعى آمدند و نشانى آوردند كه اين پياده را زود بر دار كنيد و تيرباران كنيد . آشوب عيار به كلى طمع از خود برداشت و خود را وداع كرد و دل بر مرگ نهاد . جلاد درآمد و ريسمان در گردن آشوب عيار نهاد و آشوب عيا را بر نردبان فرستاد و خود بشيب آمد تا نردبان بردارد و آشوب را به حلق درآويزد . در آن دم آشوب بناليد بدرگاه واجب الوجود ، با حضرت خداى تعالى در نياز درآمد . چون آشوب عيار را اجل نرسيده بود و پيمانهء عمرش پر نشده بود ، حكم خداى درآمد و دستگيرى آشوب عيار كرد . به حكم خداى تعالى بادى عظيم برخاست ، چنانك جهان در آن تاريك شد و ديدها از آن پر خاك شد ، چنانك آن جمعى كه آنجا بودند جمله چشمها بگرفتند . آشوب عيار چون چنان بديد ، دانست كه فضل الهى آمد و آن گرد باد قدرت حق است . سر از حلقهء آن ريسمان بيرون كرد و نرمنرم از دار فرود آمد و راه صحرا در پيش گرفت و برفت . يك ساعت آن گرد و تاريكى بود ، چون باد و تاريكى كم شد هركس كه آنجا بودند چشم برگشودند ، آشوب عيار را نديدند ، چندانك طلب كردند ، نيافتند . اين خبر به نصر بن عدل كردند كه آن عيار از سردار بگريخت . نصر بن عدل گفت : نيكو بود كه او كشته نشد و برفت كه اگر او كشته مىشد دليل عجز ما مىبود . وزيرى داشت مرد دانا و خردمند بود ، او را نيكوراى وزير ميگفتند ، گفت : اى شهريار ، آن گرفتن او هم
هامش
( 1 ) - در اصل : تحمل