تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 827

مساهمون:

ص٨٢٧
حلب نصر بن عدل . معلوم داند كه من در شهر ملاطيه پيش شاه سيف الدوله در بند بودم ، چون مكتوب ملك داراب به دو رسيد ، مرا از بند بيرون آورد و خلعت داد و نوازش كرد و با ملك داراب يكى شد و سپاه داد اكنون عزم دمشق داريم كه برادرم آنجا در بندست ، گدارم بر شهر تست ، بايد كه چون مكتوب من بخوانى از شهر بيرون آيى و مرا استقبال كنى و با من اتفاق كنى و لشكر بدهى تا به موافقت تو بدمشق رويم و ملك دمشق را بگيريم و برادرم را از بند دمشقيان برهانيم و از آنجا عزم مصر كنيم ؛ با ما بيايى « 1 » و شرف دست‌بوس ملك داراب دريايى تا ملك داراب بر تو شفقت كند و ملك حلب را باز به تو دهد و از جرمت درگذرد . و اگر فرمان‌نبرى و سخنم قبول نكنى اول حلب بگيرم و جزاى ترا در كنارت نهم ، كارى با تو كنم كه تا عالم باشد از آن باز گويند . اكنون بر تو حجت گرفتم و ترا آگاه كردم تا معلوم كنى كه اگر فرمان نبرى از خودبينى ، و السلام . مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه ملك نصر بن عدل بغايت مست بود ، چون اين كلمات بشنيد بغايت تند گشت و از سر مستى سر دست دراز كرد و مكتوب بهمن زرين‌كلاه را پاره پاره كرد و دشنام داد . آشوب عيار تحمل نكرد ، گفت : ملك را بقا باد . نشايد مكتوب پهلوانانرا دريدن ، همچنانست كه مكتوب ملك داراب را دريدى . نصر بن عدل گفت : بهمن زرين‌كلاه كه باشد كه بر من چنين مكتوبى بنويسيد ؟ مرا از ملك داراب چه باكست كه مرا به خدمت او بايد رفتن ؟ حاليا به نقدا اين عيار پيشه را بگيريد و بردار كنيد . سرهنگان در آشوب عيار چسبيدند و او را بگرفتند تا بيرون كشند . آشوب گفت : اى ملك ، مرا چه گناهست كه حكم كشتن كردى ؟ رسول را كشتن واجب نيست . نصر بن عدل بانگ بر آن سرهنگان زد و گفت : اى حرام‌زادگان ، شما را مىگويم كه اين ايرانى را بر دار كنيد ! آشوب عيار را كشان كردند . در « 2 » بيرون شهر بر كنار خندق ميدانى بود ، در آن ميدان دارى زده بودند ، آشوب را بدانجا كشان كردند و خلق شهر در عقبش مىدويدند و هريك سخنى ميگفتند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : با ما بيا بيايى ( 2 ) - در اصل : حكم شد كه در
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 827 | مولانا محمد بن احمد بيغمى