كردند از براى دختر ارغوش و قبيحا ، نثارها كردند و پادشاهى قبروس و نواحى آن به قبيحاى فرنگ ارزانى داشت و ايشانرا وداع كرد ، مظفر و منصور بسوى اسكندريه روان شد .
مؤلف اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون شاهزاده فيروز شاه به اسكندريه آمد ، گلاندام با جملهء بزرگان و خلق شهر اسكندريه به استقبال بيرون آمدند و شادى مىكردند و نثارها كردند و دعا بر جان فيروز شاه مىكردند .
شاهزاده به شهر درآمد و بر تخت برآمد و حكم كرد تا شهر اسكندريه را عمارت كردند . شاهزاده زر داد و سر كارانرا بر كار كرد و به يراق راه مصر مشغول شد و كار راستى مىكردند .
اما راوى گويد كه از آن طرف هلال عيار آن كارها كرد : وليد خالد را از بند خلاص كرد و عين الحيات را بدزديد ، با نيكانديش وزير آهنگ شهر ملاطيه كردند . چون نزديك شهر ملاطيه رسيدند ، گفتند يكى را بفرستيم به پيش شاه سيف الدوله و او را از حال خود آگاه گردانيم ؛ اين بگفتند و يكى بملاطيه فرستادند . آنكس بيامد تا بر در ايوان شاه سيف الدوله رسيد ، بار طلبيد ، چون بار يافت درآمد و شرط خدمت بجاى آورد و بعد از آن پيغام شاه وليد خالد را برسانيد . شاه سيف الدوله چون از آن حال واقف شد ، بفرمود تا آن قاصد را بجاى نيكو فرود آوردند ، بعد از آن با وزير مشورت كرد و گفت : درين كار چه ميگويى كه هلال عيار وليد خالد را از بند ملك داراب گريزانيده است و عين الحيات را دزديده است و اكنون از ما مدد خواستهاند تا به پيش قيصر روم روند ، تو درين باب چه ميگويى ؟ وزيرش گفت : شاه حاكم است . شاه سيف الدوله گفت : عاقل آنست كه او طرف اهل دولت را نگاه دارد ، امروز ملك داراب پادشاه دولت مندست و به استقلال او پادشاه نيست ؛ مصلحت آنست كه مرد چند بفرستيم ، وليد خالد را بگيريم ، با وزيرش نيكانديش وزير ، و عين الحيات را باز ستانيم و كسى بفرستيم بمصر و ملك داراب را خبر كنيم تا لشكر بفرستد . وزير
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 822
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٢٢