اين مصلحت را بپسنديد . در حال شموط را كه پهلوان پاىتخت بود ، او را با پانصد مرد بفرستاد تا وليد خالد را بگيرد و با عين الحيات بيارد . پهلوان شموط با پانصد مرد برفت ، وقت سحرى بود كه بديشان رسيد ، در حال بفرمود تا وليد خالد را بگرفتند و نيكانديش وزير و هركه بودند ، همه را بگرفتند و عمارى آوردند و عين الحيات را در عمارى به شهر ملاطيه آوردند .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون شموط بدر شهر ملاطيه رسيد ، شاه سيف الدولة را خبر كردند . شاه سيف الدوله حكم كرد كه وليد خالد را پيش من مياريد ، با وزيرش در فلان جا در بند كنيد و عين الحيات را در حرم درآريد و علم ملك داراب را بر بام ايوان من بزنيد . چنان كردند كه او فرمود ، وليد خالد را با وزيرش در بند كشيدند و عين الحيات را در حرم درآوردند . شاه خوبان عظيم شاد بود كه از چنان ورطهيى رهيده بود . شاه سيف الدوله با وزيرش گفت كه اكنون دشمنى تمام آشكارا كرديم و وليد خالد را در بند كشيديم . فردا باشد كه شاه عسطور كه سرور يمنى در پيش اوست ، چون از صورت حال آگاه شود كه ما چه كرديم ، البته بر ما سپاهى خواهد فرستادن ، بيا كه پيش عين الحيات رويم و با او مشورت كنيم كه شنيدهام دختر بس عاقله است . وزيرش گفت : چنين است كه شاه گفت . پس هر دو برخاستند و رو در حرم كردند تا در آن حجره رسيدند كه شاه خوبان در آن حجره بود . خواجهسراى را در حجره فرستادند و از آمدن شاه سيف الدوله عين الحيات را آگاه كردند . عين الحيات گفت : درآيند . شاه سيف الدوله با وزير در آمدند . عين الحيات برخاست . ايشان خدمت كردند و از زحمت غربت پرسش كردند .
عين الحيات گفت : رحمت يزدان بر شما باد كه كرم كردى ، خدمت تو بر فيروز شاه و ملك دارابست . شاه سيف الدوله سؤال كرد كه تو در دست هلال چون افتادى ؟
عين الحيات هرچه رفته بود ، جمله را حكايت كرد كه شاهزاده فيروز شاه بر طرف قبروس رفت كه طيطوس حكيم را بقبروس برده بودند و مال اسكندريه را هم برده بودند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 823
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٢٣