ز ديو و ز مردم ز پيل و نهنگ * ز نخچير و از شير و يوز و پلنگ
هم از گنبد و طاقهاى نگون * در آن حوض پيدا ز هرگونهگون « 1 »
شاهزاده عجب ماند ، گفت : اگرچه خيلى زحمت كشيديم اما عظيم تفرجى كرديم ، گويا اين ايوان را كه ساخته باشد ؟ يكى از آن جوانان دست كرد كه از آن گوهرى از آن حوض بردارد كه پيدا بود ، هرچند كه دست دراز كرد ، دستش بدان گوهرها نرسيد . بهروز عيار گفت : درين حوض ببايد رفتن و ازين گوهرها ببايد بيرون آوردن . يكى از آن جوانان برهنه شد و در آن حوض درآمد ، هرچند كه بيشتر غوطه خورد هيچ بپايان آن نرسيد . دانستند كه آن نيز طلسم است . فيروز شاه از آن ايوان بيرون آمد و بر در ايوان دوم آمد ، قدم در آن ايوان نهاد ، چون بميان آن ايوان رسيد ، ديد كه زير و بالاى آن ايوان از بلور بود ، ساخته . شاهزاده نيك نگاه كرد ، تابوتى ديد كه بزنجيرها از سقف آن ايوانها آويخته بودند و دست هيچ كس بدان تابوت نمىرسيد .
نشد هيچكس را بتابوت دست * كه هركس كه شد نزدش افتاد پست « 2 »
چون جهد بسيار كردند فايده نكرد ، بناچار بازگشتند تا به ايوان سيوم رسيدند ، آن ايوان سيوم از لاژورد بود ، اما در آن ايوان خيلى كارها كرده بودند ؛ دو ياقوت ديد ، هر يكى مقدار يك من ، بر دو طرف نهاده بودند ، يكى سرخ و يكى زرد . جواهرهاى گوناگون در آن ايوان از هر طرف به كار برده كه ديده از ديدن آن و عقل از ادراك آن عاجز آيند . فيروز شاه چون آن بديد ، گفت : اللّه اكبر ! هرگز كسى نشان نداده است !
بسى شمع بر هر سو از لاجورد * دو ياقوت بر هر يكى سرخ و زرد
از آن گوهران درهم افتاده تاب * جهان كرده روشنتر از آفتاب
چو زلف بتان شوشها تافته * سراسر بياقوت و دُر بافته
هامش
1 و 2 - گويا اين ابيات از مؤلف داستان يا از كيست كه داستان را بنظم درآورده بود