و عياران پراگنده شده بودند و ملك داراب در شهر نبود و اين حرامزاده فرصتى يافت و مرا از بستر بدزديد و وليد خالد را از زندان بدزديد ، اما شما تقصيرى نكرديد ؛ اكنون مصلحت درآنست كه مكتوبى بر ملك داراب بفرستيد تا ملك داراب از حال من آگاه شود تا دوستى شما را تمام معلوم كند تا ملك داراب چه مصلحت بيند . شاه سيف الدوله لحظهيى بنشست در پيش شاه خوبان بعد از آن برخاست و خدمت كرد و بيرون آمد .
اما مؤلف اخبار روايت كند كه هم در آن روز مكتوبى نوشتند و بر طرف مصر گسيل كردند و خود بمهمى چند كه در خور بود مشغول شدند . اما شماس و شماط اين حركت را نپسنديدند و باهم گفتند كه بد حركتى بود كه سيف الدوله كرد ، بقول مهندس وزير وليد خالد را بگرفت و كارهاى عجيب كرد ، و پهلوان بهمن زرينكلاه را كه ما آورديم ، شاه سيف الدوله رهانيد ، او خود را نيكو نام كرد و ما خود دشمنيم ، آن دو كس انديشها ازين نوع مىكردند و ايام فرصت طلب مىكردند .
اما مؤلف اخبار گويد كه چون هلال عيار ديد كه شاه سيف الدوله چه كرد :
وليد خالد را در بند كرد ، و عين الحيات را بستاد ؛ بناچار رو بقيصريه كرد ، چون بقيصريه رسيد در حال بر در بارگاه ربيعاى قيصر آمد ، شاه سرور يمنى آنجا بود ، او را حرمت ميداشتند از آن جهت كه طيفور وزير گفته بود كه هلال عيار رفته است كه شاه خوبان را بيارد . شاه نوش پسر شاه عسطور انتظار مىكرد كه هلال عيار بر در ايوان رسيد ، گفت : ملك را بگوييد كه هلال عيار بار مىطلبد . در حال اين خبر را بشاه عسطور و سرور يمنى كردند كه پيادهيى بر در بارگاه ايستاده است و مىگويد كه ملك را بگوييد كه هلال عيار آمده است و بار مىطلبد . جمله شاد شدند و بار دادند . درآمد و زمين ببوسيد ، پس بزانوى ادب درآمد و آنچه از اول تا آخر كرده بود جمله را باز گفت كه من چون عين الحيات را آوردم ، وليد خالد را بملاطيه رسانيدم ، و علم دولت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 824
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٢٤