تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧
بر فرق آن جوان زد كه بيك ضرب سنگ او را هلاك كرد . آه از جان فيروز شاه برآمد . آن جوانرا برادرى بود ، چون ديد كه برادرش كشته شد ، آه كرد و بىاختيار بر آن نردبان روان شد ؛ چون قدم بر پايهء ششم نهاد ، شخصى سر از قلعه بيرون كرد و يك [ سنگ ] ديگر بدست آن سوار داد ، بزد بر فرق آن جوان كه هلاك شد . فيروز شاه گفت كه ديگر مگذاريد كه هركه ميرود هلاك مىشود . جملهء جوانان ايرانى متحير ماندند و از دور آن قلعه نگاه مىكردند . فيروز شاه گفت : اى جوانمردان ، سه وجود از ياران ما بر دست اين سوار طلسم هلاك شدند ؛ تا ما حقيقت اين سوار ندانيم نخواهيم رفتن . فرخ‌زاد گفت شاه‌زاده حاكم است . فيروز شاه گفت اكنون بگوييد كه اين طلسم را چگونه بايد گشودن . جمله گفتند كه ما نمىدانيم . فيروز شاه گفت كه مرا تجربتى درين طلسم شده است ، بگويم ؟ گفتند بگو تا ما نيز بدانيم . فيروز شاه گفت كه شهسوار چون قدم بر نردبان دوم نهاد و بالا رفت ، چون به نردبان پنجم رسيد ، آن سوار سنگ انداخت ؛ چون آن يكى ديگر قدم بر پايهء ششم نهاد ، آن سوار سنگ انداخت ؛ اگر يكى ديگر قدم نهد ، چون بپايهء هفتم رسد ، آن سوار سنگ خواهد انداختن ؛ بهر سنگى كه مىاندازد طلسم يك پايهء نردبانست ، بشماريد كه چند پايه نردبانست . به‌روز عيار گفت : شمرده‌ام ، سىپايه است و طلسم در پايهء بيست و هشتم است . فيروز شاه گفت : كسى اين طلسم بگشايد كه بيست و دو ضرب از دست اين طلسم بگيرد ، بهر ضربى پايه‌يى بالا رود تا بر بالاى نردبانها برسد ، آنگاه تا حالش چه شود ! با آن سوار چاره غير ازين نيست ، كيست كه اين كار بكند ؟ فرخ‌زاد گفت من بدولت شاه‌زاده اين كار بكنم . فيروز شاه گفت تو توانى كه پهلوان‌زادهء ايرانى ، اما من هرگز روا ندارم كه ترا درين ورطه اندازم . من خود ميروم كه طيطوس حكيم مرا گفته است كه خيلى طلسمها در دست تو گشاده خواهد شدن ؛ اين طلسم نيز در دست من گشاده شود . اين بگفت و دامن در كمر استوار كرد و سپر در سر كشيد و قدم بر آن نردبان نهاد ، تا هفت پايهء نردبان بالا آمد