و هيچكس پيش نمىآمد . فيروز شاه قلعهيى ديد ، خرم شد ، گفت اين خود قلعهيى بوده است كه از دور آتش را مىمانده است ، البته درين قلعه بايد رفتن و تفرج اين قلعه بايد كردن . فيروز شاه در گرد قلعه در سير درآمد ، تا بر طرف شرق بر در قلعه رسيد ، نردبانى ديدند سىپايه ؛ اما ميان تنگ ساخته بودند كه يك وجود بيشتر بر آن نردبان نتوانستى رفتن ؛ بالاى آن نردبان درى از سنگ سرخ كه از خون كبوتر سرختر بود ، همهء آن قلعه را از آن سنگ سرخ ساخته بودند ، اما بر در دروازه سوارى عظيم چون كوهپارهيى سر بيرون كرده بود ، و يك كمر سنگى گرد بر دست گرفته بود ، و در آن پايان نردبان نگاه مىكرد . شاهزاده عجب ماند ، گفت : يك جوانى پيش رود « 1 » تا بنگريم چه مىشود . جوانى بود ، از متعلقان فيروز شاه ، مرد نامدار بود ، و از ياران وفادار بود و در همه كارى با شاهزاده بودى ، و او را شهسوار نام بود . شهسوار پيش آمد و قدم بر آن نردبان نهاد ، تا سه پايه بالا رفت . آن سوار در حركت آمد ، در پايهء ديگر در حركت آمد پيشتر و حمله كرد . چون بر پايهء پنجم رسيد و قدم نهاد آن سوار آن سنگ را كه در دست داشت بينداخت ، هرچند كه سپر در دست داشت ، چنانش بر سپر زد كه سير با مرد درهم خرد كرد و كلهء سر در كندوى سينه شهسوار فرو رفت . فيروز شاه از مرگ او دريغ خورد و دست بر دست زد و گفت : اين طلسم است ! يكى گفت اگر طلسم است ، يك سنگ در دست داشت بينداخت ، اكنون توان رفتن كه آن سوار ديگر سنگ در دست ندارد . يكى گفت : تو برو . هم جوان نامدار بود ، قدم بر آن نردبان « 2 » نهاد . شاهزاده را گفتند كه جوانى ديگر بر نردبان شد . فيروز شاه گفت : اولى آنست كه نرود ، مگداريد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان روايت كند كه آن جوان چون بر نردبان « 2 » پنجم رسيد دستى از آن قلعه بيرون آمد و سنگى ديگر بدست آن سوار داد ، چنان
هامش
( 1 ) - در اصل : رويد
( 2 ) - در اين هر دو مورد باز مانند سابق نردبان بمعنى پايهء نردبان به كار رفته است .