و در پايهء هشتم كه قدم نهاد ، آن سوار سنگى از آن طلسم ديگر بستاد ، چنان بر قبهء سپر فيروز شاه زد كه اگر بر فيل منكلوسى زدى از پا بگردانيدى . شاهزاده فيروز شاه آن ضرب را از دست آن سوار طلسم بگرفت . آفرين از جملهء مبارزان ايران برآمد و شاهزاده فيروز شاه يك قدم ديگر بالا نهاد ، بر نردبان نهم برآمد ؛ سنگى ديگر بينداخت از آن محكمتر ، شاهزاده بگرفت و يك نردبان ديگر بالا رفت .
راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه بهر نردبانى كه شاهزاده بالا رفتى يك ضرب سنگ بگرفتى ، چون بالاتر رفتى « 1 » ضربش سختتر بودى . راوى گويد كه بيست و دو ضرب سنگ از دست آن سوار طلسم بگرفت . غوغا از آن جوانان برآمد تا شاهزاده فيروز شاه آن سى پايهء نردبانرا بالا آمد . آن سوار طلسم چون ديد كه شاهزاده فيروز شاه بالا آمد ، از فيروز شاه بگريخت و رو در ميان قلعه كرد . شاهزاده نيز سپر در سر كشيد و در عقب آن سوار در قلعه رفت . فرخزاد نيز در عقب شاهزاده بر نردبان بالا آمد . متعاقب هم ميرفتند تا آن جوانان جمله بر آن بالا شدند ، قلعهيى ديدند كه در آن قلعه چهار ايوان رودررو كشيده .
شاهزاده بر در ايوان اول آمد و دست بر آن در نهاد و بگشاد . قدم در آن ايوان نهاد ، ميرفت تا بميان ايوان رسيد . بر چهار طرف آن ايوان رسيد و نگاه كرد ، نقشهاى گوناگون ديد كه بر روى ديوار نقش كرده بودند ، از انواع چيزها : از ديو و پرى و آدمى ، و از شاه و گدا ، و از پير و جوان ، از زن و از مرد ، از جانوران ؛ آنچه يزدان آفريده است : از مرغان ، از هر نوعى كه هست ، از وحوش و طيور برى و بحرى ؛ و در ميان ايوان حوض آب كه از ميان حوض آبى عظيم روشن برمىجوشيد ، و در ميان حوض بعوض سنگريزه درّ و مرواريد و لعل و مروآريد و پيروزه و ز [ بر ] جد ريخته بودند ، و از انواع جانوران كه بر ديوارهاى آن ايوان نقش كرده بودند جمله در آن آب پيدا بودند . شاهزاده در آن حوض نگاه كرد همه را در آن آب بديد ، عظيم شگفتش آمد ، بيت :
هامش
( 1 ) - در اصل : رفت