تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 815

مساهمون:

ص٨١٥
مؤلف اخبار گويد كه چون صبح دميدن گرفت و عالم اندكى روشن شد و آن باد كمتر شد ، كشتى قرار گرفت . فيروز شاه گفت ازين ملاحان سؤال كنيد كه امشب « 1 » باد ما را چه مقدار راه آورده است ؟ راوى گويد كه ملاحى بود استاد ، و او را سيلاب نام بود ، گفت شاه‌زاده را بقا باد ، امشب دو هزار فرسنگ در آب دريا از راه دور شده‌ايم ! فيروز شاه گفت : اللّه اكبر ! گوييا حكمت درين چيست ؟ آفتاب چون لعل از ميان بلور بيرون آمد ، و شير گردون ، از قلهء كوهسار برآمد . در آن طلوع آفتاب يك جزيره از دور پيدا شد ، كه چول لعل بدخشان مىدرخشيد . فيروز شاه پنداشت كه مگر خرمن آتش است كه مىدرخشد ؛ سؤال كرد كه اين چه جزيره است از دور پيداست ، كه گرداگرد آن آتش است ؟ سيلاب گفت : شاه ايرانرا بقا باد ، اين جزيره‌ايست كه در ميان اين درياست ؛ اما از راه دورست كه كسى بدان مقام نمىرسد ، من كه سيلاب ملاحم ، از پدرم شنيده‌ام كه درين دريا جزيره‌ايست كه دايم گرد آن جزيره آتش گرفته است و دايم آن آتش سوزانست و هيچ كشتى نمىتواند گرد آن جزيره گرديدن از ترس آن آتش ، و آن جزيره را جزيرهء آتش نام است ، غالب آنست « 2 » كه اين آن جزيره است . فيروز شاه گفت : خدايرا دانايى از حد قياس ما بيرونست ! ما را بيك دو روز ، بقرب دو هزار فرسنگ از راه دور افگند و بدين مقام رسانيد ، البته بىحكمتى نباشد ؛ كشتى را بدان طرف برانيد تا نزديك آن جزيره رويم و بنگريم كه سبب اين آتش چيست ! سيلاب ملاح گفت : بنده باشم ؛ كشتى را مىراند تا نزديك آن جزيره رسيدند ، هرچند كه شعله شعله آتش مىنمود اما حرارتى نداشت كه پيش نتوان رفتن ، تا كشتى پيش تو آمد . فيروز شاه با آن دلاورانى كه بودند ، جمله از كشتى بيرون آمدند و رو بدان آتش نهادند ، چون نزديك رسيدند هيچ آتش نديدند ، قلعه‌يى ديدند از سنگ سرخ ساخته بودند بموج ، چنانك هركه از دور مىديد گمان مىبرد كه مگر آتش است كه مىسوزد
هامش
( 1 ) - در اصل : كه ما را امشب ( 2 ) - يعنى : ظن غالب آنست .