محل خوف است اما توكل بر خداى تعالى كرديم . اين بگفت و قدم بر آن نردبان نهاد . فرخزاد پيش رفت و خدمت كرد و گفت بنده پيش روم ، مبادا كه دشمنان آگاه باشند و كمينگاه بگشايند ؛ ما بندگان حضرتيم و درين كارها ما را پيش بايد رفتن . فيروز شاه برو آفرين كرد . فرخزاد پيش رفت و شاهزاده در عقب او و ديگران در پى يكديگر بر آن نردبان پران شدند . مؤلف اخبار گويد كه عدد آن نردبان سيصد افزون بود ، اما آن جوانمردان شمشيرها را عصا كرده بودند و بر آن بالا ميرفتند .
مؤلف اخبار گويد كه طلوع آفتاب بود كه جملهء آن خوكسران بيدار شدند و بر برج و بارو دويدند و نظر ايشان بر كوه بود كه ايرانيان بر سر كوه بودند و نعره مىزدند كه مىدانستند كه شاهزاده با ياران از آن قلعه بيرون نيامدهاند كه آن قوم عظيم ايمن بودند . از ناگاه يكى را چشم بر پاى قلعه افتاد ، آن كشتى را ديدند ، بيك ديگران نمودند . ايشان بيكبار نعرهها زدند و سنگها پران كردند . آن جوانمردان را مجال گريختن نبود و نه زهرهء ايستادن . سپرها در سر كشيدند و آن ديگران كه بر كوه بودند نعره مىزدند . بهزاد و فيروز شاه با آن جوانان از ميان قلعه نعره زدند ، آن گروه از سر برج در ميان قلعه ريختند و در آن جوانان چسبيدند و بضرب ناخن آن جوشنها را مىدريدند و اندام آن جوانانرا جراحت مىكردند كه ناخنهاى ايشان از خنجرهاى الماس تيزتر بود ، و آن دستهاى ايشان همچون تختهاى پولاد ، و از هر پنجهيى خنجرى برآمده و سرها مثل سر خوك و دندانها مثل دندان گراز بقرب يك گز بيرون آمده ، و دهنهاى فراخ ، و رنگى سياه و چشمها سرخ ، هر يكى مثل زنده فيلى . بر هركه پهلو زدندى بينداختندى و آن چنگال در حلق هركه انداختندى بركندندى ، و آن قوم از دو هزار افزونتر بودند . شاهزاده فيروز شاه با سيصد جوان در ميان ايشان افتاده بودند ، و بضرب شمشير ازيشان بدونيم مىكردند تا چندان حرب كردند كه كار بر ايرانيان دشوار شد . اما فيروز شاه و فرخزاد و بهزاد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 813
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨١٣